به زودی تمام غزلیات حافظ و ... را به این صورت خواهیم گذاشت.
سلام
حالتون چطوره؟ رو به راه هستید؟... امیدوارم که باشید!
موقتا چند هفته ای از این قالب استفاده می کنیم تا قالبی خوب تر از قبل آماده کنیم!
ما رو ببخشید به بزرگی خود
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت | آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت | |
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت | جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت | |
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع | دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت | |
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است | چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت | |
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد | خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت | |
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست | همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت | |
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم | خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت | |
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی | که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت |
خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت | به قصد جان من زار ناتوان انداخت | |
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود | زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت | |
به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد | فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت | |
شراب خورده و خوی کرده میروی به چمن | که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت | |
به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم | چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت | |
بنفشه طره مفتول خود گره میزد | صبا حکایت زلف تو در میان انداخت | |
ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم | سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت | |
من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش | هوای مغبچگانم در این و آن انداخت | |
کنون به آب می لعل خرقه میشویم | نصیبه ازل از خود نمیتوان انداخت | |
مگر گشایش حافظ در این خرابی بود | که بخشش ازلش در می مغان انداخت | |
جهان به کام من اکنون شود که دور زمان | مرا به بندگی خواجه جهان انداخت |
ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت | و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت | |
خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز | کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت | |
درویش نمیپرسی و ترسم که نباشد | اندیشه آمرزش و پروای ثوابت | |
راه دل عشاق زد آن چشم خماری | پیداست از این شیوه که مست است شرابت | |
تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت | تا باز چه اندیشه کند رای صوابت | |
هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی | پیداست نگارا که بلند است جنابت | |
دور است سر آب از این بادیه هش دار | تا غول بیابان نفریبد به سرابت | |
تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل | باری به غلط صرف شد ایام شبابت | |
ای قصر دل افروز که منزلگه انسی | یا رب مکناد آفت ایام خرابت | |
حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد | صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت |
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب | گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب | |
گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار | خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب | |
خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم | گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب | |
ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست | خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب | |
مینماید عکس می در رنگ روی مه وشت | همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب | |
بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت | گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب | |
گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو | در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب | |
گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند | دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب |
میدمد صبح و کله بست سحاب | الصبوح الصبوح یا اصحاب | |
میچکد ژاله بر رخ لاله | المدام المدام یا احباب | |
میوزد از چمن نسیم بهشت | هان بنوشید دم به دم می ناب | |
تخت زمرد زده است گل به چمن | راح چون لعل آتشین دریاب | |
در میخانه بستهاند دگر | افتتح یا مفتح الابواب | |
لب و دندانت را حقوق نمک | هست بر جان و سینههای کباب | |
این چنین موسمی عجب باشد | که ببندند میکده به شتاب | |
بر رخ ساقی پری پیکر | همچو حافظ بنوش باده ناب |
ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما | آب روی خوبی از چاه زنخدان شما | |
عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده | بازگردد یا برآید چیست فرمان شما | |
کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت | به که نفروشند مستوری به مستان شما | |
بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر | زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما | |
با صبا همراه بفرست از رخت گلدستهای | بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما | |
عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم | گر چه جام ما نشد پرمی به دوران شما | |
دل خرابی میکند دلدار را آگه کنید | زینهار ای دوستان جان من و جان شما | |
کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند | خاطر مجموع ما زلف پریشان شما | |
دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری | کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما | |
ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو | کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما | |
گر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیست | بنده شاه شماییم و ثناخوان شما | |
ای شهنشاه بلنداختر خدا را همتی | تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما | |
میکند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو | روزی ما باد لعل شکرافشان شما |
ساقی به نور باده برافروز جام ما | مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما | |
ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم | ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما | |
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق | ثبت است بر جریده عالم دوام ما | |
چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان | کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما | |
ای باد اگر به گلشن احباب بگذری | زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما | |
گو نام ما ز یاد به عمدا چه میبری | خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما | |
مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است | زان رو سپردهاند به مستی زمام ما | |
ترسم که صرفهای نبرد روز بازخواست | نان حلال شیخ ز آب حرام ما | |
حافظ ز دیده دانه اشکی همیفشان | باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما | |
دریای اخضر فلک و کشتی هلال | هستند غرق نعمت حاجی قوام ما |