-
آغاز
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 14:46
بی گاهان به غربت به زمانی که خود در نرسیده بود - چنین زاده شدم در بیشه جانوران و سنگ، و قلبم در خلاء تپیدن آغاز کرد. *** گهواره تکرار را ترک گفتم در سرزمینی بی پرنده و بی بهار. نخستین سفرم باز آمدن بود ازچشم اندازهای امید فرسای ماسه و خار، بی آن که با نخستین قدم های نا آزموده نوپائی خویش به راهی دور رفته باشم. نخستین...
-
وصل
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 14:44
(1) در برابر بی کرانی ساکن جنبش کوچک گلبرگ به پروانه ئی ماننده بود زمان با گام شتا بناک بر خواست و در سرگردانی یله شد. در باغستان خشک معجزه وصل بهاری کرد. سراب عطشان برکه ئی صافی شد. و گنجشکان دست آموز بوسه شادی را در خشکسار باغ به رقص در آوردند. (2) اینک چشمی بی دریغ که فانوس را اشکش شور بختی مردمی را که تنها بودم...
-
من مرگ را
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 14:42
اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد. اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد. اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد. *** در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام. در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام. در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام. نیلوفر و...
-
تحلیل از بوف کور
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 12:22
با سلام انشاا... لذت برده باشید. خواهشاً نظرات و تحلیل های خود را در قالب یادگاری (نظرات) یا به آدرس sarmadap@gmail.com یا sarmadap@yahoo.com ارسال کنید. با تشکر
-
بوف کور
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 11:41
رمان بسیار زیبای بوف کور... (متن اصلی و بدون سانسور) ... اگر درک ادبی دارید این رمان دانلود کنید... برای دانلود به روی کلمه Buf Kur کلیک کنید. نظر یادتون نره
-
سخنی نیست
سهشنبه 8 بهمنماه سال 1387 23:56
چه بگویم؟ سخنی نیست. می وزد از سر امید، نسیمی؛ لیک تا زمزمه ای ساز کند در همه خلوت صحرا به روش نارونی نیست. چه بگویم؟ سخنی نیست. *** پشت درهای فرو بسته شب از دشنه دشمنی پر به کنج اندیشی خاموش نشسته ست. بام ها زیرفشار شب کج، کوچه از آمدو رفت شب بد چشم سمج خسته ست *** چه بگویم ؟ سخنی نیست. در همه خلوت این شهر،آوا جز...
-
پایتخت عطش
سهشنبه 8 بهمنماه سال 1387 23:55
(1) آفتاب آتش بی دریغ است و رویای آبشاران در مرز هر نگاه. بر در گاه هر ثقبه سایه ها روسبیان آرامشند. پیجوی آن سایه بزرگم من که عطش خشکدشت را باطل می کند. *** چه پگاه و چه پسین، اینجا نیمروز مظهرهست است: آتش سوزنده را رنگی و اعتباری نیست دروازه امکان بر باران بسته است شن از حرمت رود و بستر شنپوش خشکرود از وحشت هرگز سخن...
-
آیدا در آینه
سهشنبه 8 بهمنماه سال 1387 23:51
لبانت به ظرافت شعر شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند که جاندار غار نشین از آن سود می جوید تا به صورت انسان درآید. و گونه هایت با دو شیار مّورب که غرور ترا هدایت می کنند و سرنوشت مرا که شب را تحمل کرده ام بی آن که به انتظار صبح مسلح بوده باشم، و بکارتی سر بلند را از رو سبیخانه های داد و ستد سر به مهر باز...
-
اصرار
سهشنبه 8 بهمنماه سال 1387 23:48
خسته شکسته و دلبسته من هستم من هستم من هستم *** از این فریاد تا آن فریاد سکوتی نشسته است. لب بسته در دره های سکوت سرگردانم. من میدانم من میدانم من میدانم *** جنبش شاخه ئی از جنگلی خبر می دهد و رقص لرزان شمعی ناتوان از سنگینی پا بر جای هزاران جار خاموش. در خاموشی نشسته ام خسته ام درهم شکسته ام من دلبسته ام. ** *
-
دو شبح
سهشنبه 8 بهمنماه سال 1387 23:39
ریشه در خاک ریشه در آب ریشه در فریاد *** شب از ارواح سکوت سرشار است . و دست هائی که ارواح را می رانند و دست هائی که ارواح را به دور، به دور دست، می تارانند . *** - دو شبح در ظلمات تا مرزهای خستگی رقصیده اند . - ما رقصیده ایم . ما تا مرزهای خستگی رقصیده ایم . - دو شبح در ظلمات در رقصی جادوئی، خستگی ها را باز نموده اند...
-
ارابه ها
سهشنبه 8 بهمنماه سال 1387 23:37
ارابه هائی از آن سوی جهان آمده اند بی غوغای آهن ها که گوش های زمان ما را انباشته است . ارابه هائی از آن سوی زمان آمده اند . *** گرسنگان از جای بر نخواستند چرا که از بار ارابه ها عطر نان گرم بر نمی خاست برهنگان از جای بر نخاستند چرا که از بار ارابه ها خش خش جامه هائی برنمی خاست زندانیان از جای برنخاستند چرا که محموله...
-
طرح
سهشنبه 8 بهمنماه سال 1387 23:35
برای پروین دولت آبادی ****** شب با گلوی خونین خوانده ست دیر گاه. دریا نشسته سرد. یک شاخه در سیاهی جنگل به سوی نور فریاد می کشد. ** ** *
-
ماهی
سهشنبه 8 بهمنماه سال 1387 23:33
من فکر می کنم هرگز نبوده قلب من این گونه گرم و سرخ: احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگزای چندین هزار چشمه خورشید در دلم می جوشد از یقین؛ احساس می کنم در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس چندین هزار جنگل شاداب ناگهان می روید از زمین. *** آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز در برکه های آینه لغزیده تو به تو! من آبگیر...
-
کیفر
سهشنبه 8 بهمنماه سال 1387 23:27
در این جا چار زندان است به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر ... از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ئی کشته است . از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را، بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است . از اینان، چند کس، در...
-
بر سنگفرش
سهشنبه 8 بهمنماه سال 1387 23:25
یاران ناشناخته ام چون اختران سوخته چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد که گفتی دیگر، زمین، همیشه، شبی بی ستاره ماند. *** آنگاه، من، که بودم جغد سکوت لانه تاریک درد خویش، چنگ زهم گسیخته زه را یک سو نهادم فانوس بر گرفته به معبر در آمدم گشتم میان کوچه مردم این بانگ بالبم شررافشان: (( - آهای ! از پشت شیشه ها به خیابان نظر...
-
باع آینه
دوشنبه 7 بهمنماه سال 1387 00:25
چراغی به دستم، چراغی در برابرم: من به جنگ سیاهی می روم. گهواره های خستگی از کشاکش رفت و آمدها باز ایستاده اند، و خورشیدی از اعماق کهکشان های خاکستر شده را روشن می کند. *** فریادهای عاصی آذرخش - هنگامی که تگرگ در بطن بی قرار ابر نطفه می بندد. و درد خاموش وار تاک - هنگامی که غوره خرد در انتهای شاخسار طولانی پیچ پیچ...
-
از شهر سرد
دوشنبه 7 بهمنماه سال 1387 00:22
صحرا آماده روشن بود و شب، از سماجت و اصرار خویش دست می کشید من خود، گرده های دشت را بر ارابه ئی توفانی در نور دیدم: این نگاه سیاه آزرمند آنان بود - تنها، تنها - که از روشنائی صحرا [ جلوه گرفت و در آن هنگام که خورشید، عبوس و شکسته دل از دشت می گذشت، آسمان ناگزیر را به ظلمتی جاودانه نفرین کرد. بادی خشمناک، دو لنگه در را...
-
لوح گور
دوشنبه 7 بهمنماه سال 1387 00:16
نه در رفتن حرکت بود نه درماندن سکونی. شاخه ها را از ریشه جدایی نبود و باد سخن چین با برگ ها رازی چنان نگفت که بشاید. دوشیزه عشق من مادری بیگانه است و ستاره پر شتاب در گذرگاهی مایوس بر مداری جاودانه می گردد. ** ** *
-
باران
دوشنبه 7 بهمنماه سال 1387 00:13
آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم در آستانه پر نیلوفر، که به آسمان بارانی می اندیشید و آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم در آستانه پر نیلوفر باران، که پیرهنش دستخوش بادی شوخ بود و آنگاه بانوی پر غرور باران را در آستانه نیلوفرها، که از سفر دشوار آسمان باز می آمد. ** ** *
-
شبانه - ۱
دوشنبه 7 بهمنماه سال 1387 00:12
به محمود کیانوش ********** شب، تار شب، بیدار شب، سرشار است. زیباتر شبی برای مردن. آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من دهد. *** شب، سراسر شب، یک سر ازحماسه دریای بهانه جو بیخواب مانده است. دریای خالی دریای بی نوا ... *** جنگل سالخورده به سنگینی نفسی کشید و جنبشی کرد و مرغی که از کرانه ماسه پوشیده پر کشیده بود...
-
فریاد و دیگر هیچ
دوشنبه 7 بهمنماه سال 1387 00:11
فریادی و دیگر هیچ . چرا که امید آنچنان توانا نیست که پا سر یاس بتواند نهاد. *** بر بستر سبزه ها خفته ایم با یقین سنگ بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم و با امیدی بی شکست از بستر سبزه ها با عشقی به یقین سنگ برخاسته ایم *** اما یاس آنچنان توناست که بسترها و سنگ ها زمزمه ئی بیش نیست ! فریادی و دیگر هیچ ! ** ** *
-
از نفرتی لبریز
شنبه 5 بهمنماه سال 1387 20:48
ما نوشتیم و گریستیم ما خنده کنان به رقص بر خاستیم ما نعره زنان از سر جان گذشتیم ... کسی را پروای ما نبود. در دور دست مردی را به دار آویختند : کسی به تماشا سر برنداشت ما نشستیم و گریستیم ما با فریادی از قالب خود بر آمدیم . ** ** *
-
نمی رقصانمت چون دودی آبی رنگ ...
شنبه 5 بهمنماه سال 1387 20:47
نمی گردانمت در برج ابریشم نمی رقصانمت بر صحنه های عاج: - شب پائیز می لرزد به روی بستر خاکستر سیراب ابر سرد سحر با لحظه های دیر مانش می کشاند انتظار صبح را در خویش. دو کودک بر جلو خان کدامین خانه آیا خواب آتش می کندشان گرم؟ سه کودک بر کدامین سنگفرش سرد؟ صد کودک به نمناک کدامین کوی؟ *** نمی رقصانمت چون دودی آبی رنگ نمی...
-
<<مرگ<<نازلی
شنبه 5 بهمنماه سال 1387 20:42
(( - نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شکفت. در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر. دست از گمان بدار! با مرگ نحس پنجه میفکن! بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار... )) نازلی سخن نگفت، سر افراز دندان خشم بر جگر خسته بست رفت. *** (( - نازلی! سخن بگو! مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته ست! )) نازلی سخن نگفت، چو خورشید...
-
<<از قلب زخمی<<آبائی
شنبه 5 بهمنماه سال 1387 17:17
بیابان را، سراسر، مه فرا گرفته است. چراغ قریه پنهان است موجی گرم در خون بیابان است بیابان، خسته لب بسته نفس بشکسته در هذیان گرم عرق می ریزدش آهسته از هر بند. *** (( بیابان را سراسر مه گرفته است. [ می گوید به خود عابر ] (( سگان قریه خاموشند. (( در شولای مه پنهان، به خانه می رسم. گل کو نمی داند. مرا ناگاه [ در درگاه می...
-
مه
شنبه 5 بهمنماه سال 1387 17:16
بیابان را، سراسر، مه فرا گرفته است. چراغ قریه پنهان است موجی گرم در خون بیابان است بیابان، خسته لب بسته نفس بشکسته در هذیان گرم عرق می ریزدش آهسته از هر بند. *** (( بیابان را سراسر مه گرفته است. [ می گوید به خود عابر ] (( سگان قریه خاموشند. (( در شولای مه پنهان، به خانه می رسم. گل کو نمی داند. مرا ناگاه [ در درگاه می...
-
پریا
شنبه 5 بهمنماه سال 1387 17:15
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود. زار و زار گریه می کردن پریا مث ابرای باهار گریه می کردن پریا. گیس شون قد کمون رنگ شبق از کمون بلن ترک از شبق مشکی ترک. روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر. از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد از عقب از توی برج شبگیر...
-
بودن
شنبه 5 بهمنماه سال 1387 17:13
گر بدین سان زیست باید پست من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم بر بلند کاج خشک کوچه بن بست گر بدین سان زیست باید پاک من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک! ** ** *
-
پرواز را بخاطر بسپار
شنبه 5 بهمنماه سال 1387 16:41
دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم چراغهای رابطه تاریکند چراغهای رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است. ***
-
روانش شاد
جمعه 4 بهمنماه سال 1387 23:03
روان مادرم شادان که عمری مرا در راه ایزد رهبری کرد بگوشم نغمه ی توحید سرداد بجای مادری،پیغمبری کرد *****