-
تعویذ
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 22:01
به چرک می نشیند خنده به نوار ِ زخمبندیش ار ببندبی. رهایش کن رهایش کن اگر چند قیوله دیو آشفته می شود. *** چمن است این چمن است بالکه های آتشخون ِ گل بگو چمن است این، تیماج ِ سبز ِ میر غضب نیسب حتی اگر دیری است تا بهار بر این مسلخ بر نگذشته باشد. *** تا خنده مجروحت به چرک اندرر نشیند رهایش کن چون ما رهایش کن! ** ** *
-
شبانه ۱۴
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 22:00
مرا تو بی سببی نیستی. به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟ ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچه تاریک؟ کلام از نگاه تو شکل می بندد. خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی! *** پس پشت مردمکان فریاد کدم زندانی است که آزادی را به لبان بر آماسیده گل سرخی پرتاب می کند؟- ورنه این ستاره بازی حاشا چیزی بدهکار آفتاب نیست....
-
در میدان
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 21:58
آنچه به دید می آید و آنچه به دیده می گذرد. آنچنان که سپاهیان مشق قتال میکنند گستره چمنی می تواند باشد، و کودکان رنگین کمانی رقصنده و پر فریاد. *** اما آن که در برابر ِ فرمان ِ واپسین لبخند می گشاید، نتها می تواند لبخندی باشد که در برابر ِ فرمان ِ واپسین لبخند می گشاید تنها می تواند لبخندی باشد در برابر« آتش!» ** ** *
-
شبانه ۱۳
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 21:57
اگر که بیهده زیباست شب برای چه زیباست شب برای که زیباست؟- شب و رود بی انحنای ستارگان که سرد می گذرد. و سوگواران دراز گیسو بر دو جانب رود یاد آورد کدام خاطره را با قصیده نفسگیر غوکان تعزیتی می کنند به هنگامی که هر سپیده به صدای هما و از دوازده گلوله سوراخ می شود؟ *** اگر که بیهده زیباست شب برای که زیباست شب برای چه...
-
میلاد آنکه عاشقانه بر خاک مرد
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 21:56
(1) نگاه کن چه فرو تنانه بر خاک می گسترد آنکه نهال نازک دستانش از عشق خداست و پیش عصیانش بالای جهنم پست است. آن کو به یکی « آری » می میرد نه به زخم صد خنجر، مگر آنکه از تب وهن دق کند. قلعه یی عظیم که طلسم دروازه اش کلام کوچک دوستی است. (2) انکار ِ عشق را چنین که بر سر سختی پا سفت کرده ای دشنه مگر به آستین اندر نهان...
-
در آمیختن
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 21:36
مجال بی رحمانه اندک بود و واقعه سخت نامنتظر. از بهار حظ ّ تماشائی نچشیدم، که قفس باغ را پژمرده می کند. *** از آفتاب و نفس چنان بریده خواهم شد که لب از بوسه نا سیراب. برهنه بگو برهنه به خاکم کنند سرا پا برهنه بدان گونه که عشق را نماز می بریم،- که بی شایبه حجابی با خاک عاشقانه در آمیختن می خواهم. ** ** *
-
محاق
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 21:35
به نو کردن ماه بر بام شدم با عقیق و سبزه و آینه. داسی سرد بر آسمان گذشت که پرواز کبوتر ممنوع است. صنوبرها به نجوا چیزی گفتند و گزمگان به هیاهوی شمشیر در پرندگان نهادند. ماه بر نیامد. ** ** *
-
از این گونه مردن
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 20:48
می خواهم خواب اقاقیا ها را بمیرم. خیالگونه، در نسیمی کوتاه که به تردید می گذرد خواب اقاقیاها را بمیرم. *** می خواهم نفس سنگین اطلسی ها را پرواز گیرم. در باغچه های تابستان، خیس و گرم به نخستین ساعت عصر نفس اطلسی ها را پرواز گیرم. *** حتی اگر زنبق ِ کبود ِ کارد بر سینه ام گل دهد- می خواهم خواب اقاقیا را بمیرم در آخرین...
-
سرود برای مرد روشن که به سایه رفت
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 20:44
قناعت وار تکیده بود باریک وبلند چون پیامی دشوار در لغتی با چشمانی از سئوال و عسل و رخساری بر تافته از حقیقت و باد. مردی با گردش ِ آب مردی مختصر که خلاصه خود بود. خرخاکی ها در جنازه ات به سوء ظن می نگرد. *** پیش از آن که خشم صاعقه خاکسترش کند تسمه از گرده گاو ِ توفان کشیده بود. بر پرت افتاده ترین راه ها پوزار کشیده...
-
صبوحی
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 20:42
به پرواز شک کرده بودم به هنگامی که شانه هایم از توان سنگین بال خمیده بود، و در پاکبازی معصومانه گرگ ومیش شبکور گرسنه چشم حریص بال می زد. به پرواز شک کرده بودم من. *** سحرگاهان سحر شیری رنگی ِ نام بزرگ در تجلی بود. با مریمی که می شکفت گفتم«شوق دیدار خدایت هست؟» بی که به پاسخ آوائی بر آورد خسته گی باز زادن را به خوابی...
-
که زندان مرا بارو مباد ...
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 20:41
که زندان مرا بارو مباد جز پوستی که بر استخوانم. باروئی آری، اما گرد بر گرد جهان نه فرا گرد تنهائی جانم. آه آرزو! آرزو! *** پیازینه پوستوار حصاری که با خلوت خویش چون به خالی بنشینیم هفت دربازه فراز آید بر نیاز و تعلق جان. فرو بسته باد و فرو بسته تر، و با هر در بازه هفت قفل ِ آهنجوش ِگران! آه آرزو!آرزو! ** ** *
-
هملت
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 20:39
بودن یا نبودن... بحث در این نیست وسوسه این است. *** شراب ِ زهر آلوده به جام و شمشیر به زهر آب دیده در کف دشمن.- همه چیزی ا ز پیش روشن است و حساب شده و پرده در لحظه معلوم فرو خواهد افتاد. پدرم مگر به باغ جتسمانی خفته بود که نقش من میراث اعتماد فریبکار اوست وبستر فریب او کامگاه عمویم! [ من این همه را به ناگهان دریافتم،...
-
مرثیه
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 20:36
به جست و جوی تو بر درگاه ِ کوه میگریم، در آستانه دریا و علف. به جستجوی تو در معبر بادها می گریم در چار راه فصول، در چار چوب شکسته پنجره ئی که آسمان ابر آلوده را قابی کهنه می گیرد. . . . . . . . . . . . . به انتظار تصویر تو این دفتر خالی تاچند تا چند ورق خواهد زد؟ *** جریان باد را پذیرفتن و عشق را که خواهر مرگ است.- و...
-
تمثیل
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 20:34
در یکی فریاد زیستن - [ پرواز ِ عصبانی ِ فـّواره ئی که خلاصیش از خاک نیست و رهائی را تجربه ئی می کند.] و شکوهِ مردن در فواره فریادی - [زمینت دیوانه آسا با خویش می کشد تا باروری را دستمایه ئی کند؛ که شهیدان و عاصیان یارانند بار آورانند.] ورنه خاک از تو باتلاقی خواهد شد چون به گونه جوباران ِ حقیر مرده باشی. *** فریادی...
-
شبانه ۱۲
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 15:39
اعترافی طولانیست شب اعترافی طولانیست فریادی برای رهائیست شب فریادی برای رهائیست و فریادی برای بند. شب اعترافی طولانیست. *** اگر نخستین شب زندان است یا شام واپسین - تا آفتاب دیگررا در چهار راه ها فرایاد آری یا خود به حلقه دارش از خاطر ببری-، فریادی بی انتهاست شب فریادی بی انتهاست فریادی از نوامیدی فریادی از امید،...
-
سفر
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 15:37
خدای را مسجد من کجاست ای ناخدای من؟ در کدامین جزیره آن آبگی ایمن است که راهش از هفت دریای بی زنهار می گذرد؟ *** از تنگابی پیچاپیچ گذشتیم - با نخستین شام سفر - که مزرعه سبز آبگینه بود. و با کاهش شب - که پنداری در تنگه سنگی جای خوش تر داشت - به در یائی مرده درآمدیم - با آسمان سربی ِ کوتاهش - که موج و باد را به سکونی...
-
مرگ ناصری
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 15:36
با آوازی یکدست، یکدست دنباله چوبین بار در قفایش خطّی سنگین و مرتعش بر خاک می کشید. ((-تاج خاری برسرش بگذارید!)) و آواز ِ دراز ِ دنباله بار در هذیان ِ دردش یکدست رشته ئی آتشین می رشت. ((- شتاب کن ناصری، شتاب کن!)) از رحمتی که در جان خویش یافت سبک شد و چونان قوئی مغرور در زلالی خویشتن نگریست ((- تازیانه اش بزنید!)) رشته...
-
چلچلی
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 15:35
من آن مفهوم مجــّرد را جسته ام. پای در پای آفتابی بی مصرف که پیمانه می کنم با پیمانه روزهای خویش که به چوبین کاسه ی جذامیان ماننده است. من آن مفهوم مجــّرد را می جویم. پیمانه ها به چهل رسید و آن برگشت. افسانه های سرگردانیت - ای قلب در به در! - به پایان خویش نزدیک میشود. بیهوده مرگ به تهدید چشم می دراند. ما به حقیقت...
-
از قفس
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 15:33
در مرز نگاه من از هرسو دیوارها بلند، دیوارها بلند، چون نومیدی بلندند. آیا درون هر دیوار سعادتی هست وسعادتمندی و حسادتی؟- که چشم اندازها از این گونه مشبـّکند و دیوارها ونگاه در دور دست های نومیدی دیدار می کنند، و آسمان زندانی است از بلور؟ ** ** *
-
شکاف
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 15:32
جادوی تراشی چربدستانه خاطره پا در گریز عشقی کامیاب را که کجا بود و چه وقت، به بودن و ماندن اصرار می کند: بر آبگینه این جام فاخر که در آن ماهی سرخ به فراغت گامهای فرصت کوتاهش را نان چون جرعه زهری کشتیار نشخوار می کند. *** از پنجره من در بهار می نگرم که عروس سبز را از طلسم خواب چوبینش بیدار می کند. من و جام خاطره را،و...
-
از مرگ، من سخن گفتم
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 15:04
چندان که هیاهوی سبز بهاری دیگر از فرا سوی هفته ها به گوش آمد، با برف کهنه که می رفت از مرگ من سخن گفتم. و چندان که قافله در رسید و بار افکند و به هر کجا بر دشت از گیلاس بنان آتشی عطر افشان بر افروخت، با آتشدان باغ از مرگ من سخن گفتم. *** غبار آلود و خسته از راه دراز خویش تابستان پیر چون فراز آمد در سایه گاه دیوار به...
-
غزلی در نتوانستن
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 15:02
ادستهای گرم تو کودکان توامان آغوش خویش سخن ها می توانم گفت غم نان اگر بگذارد. نغمه در نغمه درافکنده ای مسیح مادر، ای خورشید! از مهربانی بی دریغ جانت با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد غم نان اگر بگذارد. *** رنگ ها در رنگ ها دویده، ای مسیح مادر ، ای خورشید! از مهربانی بی دریغ جانت با چنگ تمامی نا پذیر تو سرودها...
-
شبانه
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 15:00
با گیاه بیابانم خویشی و پیوندی نیست خود اگر چه درد رستن و ریشه کردن با من است وهراس بی بار و بری و در این گلخن مغموم پا در جای چنانم که ما ز وی پیر بندی دره تنگ. و ریشه فولادم در ظلمت سنگ مقصدی بی رحمانه را جاودنه در سفرند. *** مرگ من سفری نیست، هجرتی است از وطنی که دوست نمی داشتم به خاطر مردمانش. خود آیا از چه هنگام...
-
شبانه ۱۰
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 14:59
رود قصیده بامدادی را در دلتای شب مکرر می کند و روز از آخرین نفس شب پر انتظار آغاز می شود. و- اینک- سپیده دمی که شعله چراغ مرا در طاقچه بی رنگ می کند تا مر غکان بومی رنک را در بوته های قالی از سکوت خواب بر انگیزد، پنداری آفتابی است که به آشتی در خون من طالع می شود. *** اینک محراب مذهبی جاودانی که در آن عابد و معبود...
-
شبانه ۹
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 14:58
مرگ را دیده ام من. در دیدا ری غمناک،من مرگ را به دست سوده ام. من مرگ را زیسته ام، با آوازی غمناک غمناک، و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده. آه، بگذاریدم! بگذاریدم! اگر مرگ همه آن لحظه آشناست که ساعت سرخ از تپش باز می ماند. و شمعی-که به رهگذار باد- میان نبودن و بودن درنگی نمی کند،- خوشا آن دم که زن وار با شاد ترین نیاز...
-
شبانه ۳
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 14:57
دریغا دره سر سبز و گردوی پیر، و سرود سر خوش رود به هنگا می که ده در دو جانب آب خنیاگر به خواب شبانه فرو می شد و خواهش گرم تن ها گوش ها را به صدا های درون هر کلبه نا محرم می کرد، وغیرت مردی و شرم زنانه گفت گوهای شبانه را به نجوا های آرام بدل می کرد وپرندگان شب به انعکاس چهچه خویش جواب می گفتند.- دریغا مهتاب و دریغا مه...
-
شبانه ۲
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 14:57
دوستش می دارم چرا که می شناسمش، به دو ستی و یگانگی. - شهر همه بیگانگی و عداوت است.- هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم تنهائی غم انگیزش را در می یابم. اندوهش غروبی دلگیر است در غربت و تنهایی. همچنان که شادیش طلوع همه آفتاب هاست و صبحانه و نان گرم، و پنجره ئی که صبحگا هان به هوای پاک گشوده می شود، وطراوت شمعدانی...
-
سرودی برای سپاس و پرستش
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 14:55
بوسه های تو گنجشککان پر گوی باغند و پستان هایت کندوی کوهستان هاست و تنت رازی ست جاودانه که در خلوتی عظیم با منش در میان می گذارند . تن تو آهنگی ست و تن من کلمه ئی ست که در آن می نشیند تا نغمه ئی در وجود آید : سرودی که تداوم را می تپد. در نگاهت همه مهربانی هاست : قاصدی که زندگی را خبر می دهد . و در سکوتت همه صداها :...
-
تکرار
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 14:52
جنگل آینه ها به هم درشکست و رسولانی خسته بر این پهنه نومید فرود آمدند که کتاب رسالت شان جز سیاهه آن نام ها نبود که شهادت را در سرگذشت خویش مکرر کرده بودند. *** با دستان سوخته غبار از چهره خورشید سترده بودند تا رخساره جلادان خود را در آینه های خاطره باز شناسند. تا در یابند که جلادان ایشان، همه آن پای در زنجیرانند که...
-
شبانه -۲
جمعه 11 بهمنماه سال 1387 14:49
میان خورشید های همیشه زیبائی تو لنگری ست - خورشیدی که از سپیده دم همه ستارگان بی نیازم می کند. نگاهت شکست ستمگری ست - نگاهی که عریانی روح مرا از مهر جامه ئی کرد بدان سان که کنونم شب بی روزن هرگز چنان نماید که کنایتی طنز آلود بوده است. و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگری ست - آنک چشمانی که خمیر مایه مهر است! وینک...