-
...صدای یک تن.در این بیابان
جمعه 4 بهمنماه سال 1387 00:34
سلام دریا، سلام دریا، فشانده گیسو! گشوده سیما ! همیشه روشن، همیشه پویا، همیشه مادر، همیشه زیبا ! سلام مادر، که می تراود، نسیم هستی، زتار و پودت . همیشه بخشش، همیشه جوشش، همیشه والا، همیشه دریا ! سلام دریا، سلام مادر، چه می سرائی؟ چه می نوازی ؟ بلور شعرت، همیشه تابان، زبان سازت، همیشه شیوا . چه تازه داری؟ بخوان خدا را،...
-
صدف
جمعه 4 بهمنماه سال 1387 00:32
شنیده ای صد بار، صدای دریا را . *** سپرده ای بسیار، به سبزه زارش، پروانه تماشا را . نخوانده ای - شاید - درین کتاب پریشان، حکایت ما را : همیشه، در آغاز، چو موج تازه نفس، پر خروش، در پرواز، سرود شوق به لب، گرم مستی و آواز ... *** سحر به بوسه خورشید شعله ور گشتن ! شب، از جدائی مهر به سوی ماه دویدن، فریب خوردن، باز،...
-
شبها که می سوخت
پنجشنبه 3 بهمنماه سال 1387 20:26
شب ها که دریا، می کوفت سر را بر سنگ ساحل، چون سوگواران؛ *** شب ها که می خواند، آن مرغ دلتنگ، تنهاتر از ماه، بر شاخساران؛ *** شب ها که می ریخت، خون شقایق، از خنجر ماه، بر سبزه زاران؛ *** شب ها که می سوخت، چون اخگر سرخ در پای آتش، دل های یاران؛ *** شب ها که بودیم، در غربت دشت بوی سحر را، چشم انتظاران؛ *** شب ها که...
-
شعبده
پنجشنبه 3 بهمنماه سال 1387 20:22
خورشید، زخم خورده، گسسته، گداخته، می رفت و اشک سرخش. بر آب می چکید . در بیشه زار دریا، می گشت ناپدید ! *** دیگر دلم به ماتم مرگش نمی تپبد ! بازیگران شعبده را می شناختم ! فردا دوباره از دل امواج می دمید ! من ، خسته، زخم خورده، گسسته ... در بیشه زار حسرت خود، می گداختم ! *****
-
... سه آفتاب
پنجشنبه 3 بهمنماه سال 1387 20:20
آئینه بود آب . از بیکران دریا خورشید می دمید . زیبای من شکوه شکفتن را در آسمان و آینه می دید . اینک : سه آفتاب ! ***
-
سنگ و آئینه
پنجشنبه 3 بهمنماه سال 1387 20:16
سر گشته ای به ساحل دریا، نزدیک یک صدف، سنگی فتاده دید و گمان برد گوهر است ! *** گوهر نبود - اگر چه - ولی در نهاد او، چیزی نهفته بود، که می گفت ، از سنگ بهتر است ! *** جان مایه ای به روشنی نور، عشق، شعر، از سنگ می دمید ! انگار دل بود ! می تپید ! اما چراغ آینه اش در غبار بود ! *** دستی بر او گشود و غبار از رخش زدود، خود...
-
سبکباران ساحل
پنجشنبه 3 بهمنماه سال 1387 20:15
لب دریا، نسیم و آب و آهنگ، شکسته ناله های موج بر سنگ. مگر دریا دلی داند که ما را، چه توفان ها ست در این سینه تنگ ! *** تب و تابی ست در موسیقی آب کجا پنهان شده ست این روح بی تاب فرازش، شوق هستی، شور پرواز، فرودش : غم؛ سکوتش : مرگ ومرداب ! *** سپردم سینه را بر سینه کوه غریق بهت جنگل های انبوه غروب بیشه زارانم در افکند...
-
زبان بسته
پنجشنبه 3 بهمنماه سال 1387 20:14
به او گفتند: شاعر را بیازار؟ که شاعر در جهان ناکام باید چو بیند نغمه سازی رنج بسیار سخن بسیار نیکو می سراید به آو آزار دادن یاد دادند بنای عمر من بر باد دادند از آن پس ماه نامهربان شد ز خاطر برد رسم آشنایی غم من دید و با من سرگردان شد مرا بگذاشت با رنج جدایی که چون باشد به صد اندوه دمساز به شهرت می رسد این نغمه پرداز...
-
راز
پنجشنبه 3 بهمنماه سال 1387 20:13
آب از دیار دریا، با مهر مادرانه، آهنگ خاک می کرد ! *** برگرد خاک میگشت گرد ملال او را از چهره پاک می کرد، *** از خاکیان، ندانم ساحل به او چه می گفت کان موج ناز پرورد، سر را به سنگ می زد خود را هلاک می کرد ! ***
-
دریا
پنجشنبه 3 بهمنماه سال 1387 20:12
آهی کشید غمزده پیری سپید موی افکند صبحگاه در آیینه چون نگاه در لا به لای موی چو کافور خویش دید یک تار مو سیاه! در دیگاه مضطربش اشک حلقه زد در خاطرات تیره و تاریک خود دوید سی سال پیش نیز در آیینه دیده بود یک تار مو سپید! در هم شکست چهره ی محنت کشیده اش دستی به موی خویش فرو برد و گفت " وای! " اشکی به روی آینه...
-
دریای نگاه
پنجشنبه 3 بهمنماه سال 1387 20:11
به چشمان پریرویان این شهر به صد امید می بستم نگاهی مگر یک تن از این ناآشنایان مرا بخشد به شهر عشق راهی به هر چشمی به امیدی که این اوست نگاه بی قرارم خیره می ماند یکی هم، زینهمه نازآفرینان امیدم را به چشمانم نمی خواند غریبی بودم و گم کرده راهی مرا با خود به هر سویی کشاندند شنیدم بارها از رهگذاران که زیر لب مرا دیوانه...
-
در یاب مرا در یا
پنجشنبه 3 بهمنماه سال 1387 19:55
ای بر سر بالینم، افسانه سرا دریا ! افسانه عمری تو، باری به سرآ دریا . *** ای اشک شبانگاهت، آئینه صد اندوه، وی ناله شبگیرت، آهنگ عزا دریا . *** با کوکبه خورشید، در پای تو می میرم بردار به بالینم ، دستی به دعا دریا ! *** امواج تو، نعشم را افکنده درین ساحل، دریاب مرا، دریا؛ دریاب مرا، دریا . *** ز آن گمشدگان آخر با من...
-
در هاله شرم
پنجشنبه 3 بهمنماه سال 1387 19:43
ساحل خاموش، در بهت مه آلود سحرگاهان چشم وا می کرد و - شاید - جای پاها را، نخستین بار، روی ماسه ها می دید ! ما بر آن نرمای تردتر، روان بودیم . *** آسمان و کوه و جنگل نیز، مبهوت از نخستین لحظه دیدار، با خورشید ! آه، گفتی ما، در آغاز جهان بودیم ؟ *** بر لب دریا در بهشت بیکران صبحگاهان، ما چشم و دل، در هاله شرم نخسین !...
-
دروازه طلائی
پنجشنبه 3 بهمنماه سال 1387 19:32
در کوره راه گمشده ی سنگلاخ عمر مردی نفس زنان تن خود می کشد به راه خورشید و ماه، روز و شب از چهره ی زمان همچون دو دیده، خیره به این مرد بی پناه *** ای بس به سنگ آمده آن پای پر ز داغ ای بس به سرفتاده در آغوش سنگ ها چاه گذشته، بسته بر او راه بازگشت خو کرده با سکوت سیاه درنگ ها *** حیران نشسته در دل شب های بی سحر! گریان...
-
دروازه طلائی
پنجشنبه 3 بهمنماه سال 1387 19:32
در کوره راه گمشده ی سنگلاخ عمر مردی نفس زنان تن خود می کشد به راه خورشید و ماه، روز و شب از چهره ی زمان همچون دو دیده، خیره به این مرد بی پناه *** ای بس به سنگ آمده آن پای پر ز داغ ای بس به سرفتاده در آغوش سنگ ها چاه گذشته، بسته بر او راه بازگشت خو کرده با سکوت سیاه درنگ ها *** حیران نشسته در دل شب های بی سحر! گریان...
-
دلی از سنگ می خواهد
پنجشنبه 3 بهمنماه سال 1387 19:29
خروش و خشم توفان است و، دریا، به هم می کوبد امواج رها را . دلی از سنگ می خواهد، نشستن، تماشای هلاک موج ها را! ***
-
دل آویزترین
پنجشنبه 3 بهمنماه سال 1387 19:25
از دل افروز ترین روز جهان، خاطره ای با من هست. به شما ارزانی : سحری بود و هنوز، گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود . گل یاس، عشق در جان هوا ریخته بود . من به دیدار سحر می رفتم نفسم با نفس یاس درآمیخته بود . *** می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : (( های ! بسرای ای دل شیدا، بسرای . این دل افروزترین روز جهان را بنگر ! تو...
-
در بلندی های پرواز
پنجشنبه 3 بهمنماه سال 1387 19:23
زمان در خواب و دریا قصه پرداز، خیالم در بلندی های پرواز، ز تلخی های پایان، می رسیدم به شیرین شگفتی های آغاز ! ***
-
خواب - بیدار
پنجشنبه 3 بهمنماه سال 1387 19:21
گر چه با یادش، همه شب، تا سحر گاهان نیلی فام، بیدارم؛ گاهگاهی نیز، وقتی چشم بر هم می گذارم، خواب های روشنی دارم، عین هشیاری ! آنچنان روشن که من در خواب، دم به دم با خویش می گویم که : بیداری ست ، بیداری ست، بیداری ! *** اینک، اما در سحر گاهی، چنین از روشنی سرشار، پیش چشم این همه بیدار، آیا خواب می بینم ؟ این منم، همراه...
-
چشم به راه
پنجشنبه 3 بهمنماه سال 1387 19:21
لب دریا، سحر گاهان و باران، هوا، رنگ غم چشم انتظاران، نمی پیچد صدای گرم خورشید، نمی تابد چراغ چشم یاران ! ***
-
چراغی در افق
پنجشنبه 3 بهمنماه سال 1387 19:19
به پیش روی من، تا چشم یاری می کند، دریاست ! چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست ! درین ساحل که من افتاده ام خاموش، غمم دریا، دلم تنهاست . وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق ها ست ! ***** خروش موج، با من می کند نجوا، که : - « هرل کس دل به دریا زد رهائی یافت ! که هر کس دل به دریا زد رهائی یافت ... » ***** مرا آن دل که بر دریا...
-
جزر و مد
پنجشنبه 3 بهمنماه سال 1387 19:19
ماه، دریا را به خود می خواند و، آب، با کمندی، در فضاها ناپدید؛ دم به دم خود را به بالا می کشید . جا به جا در راه این دلدادگان اختران آویخته فانوس ها . *** گفتم این دریا و این یک ذره راه ! می رساند عاقبت خود را به ماه ! من، چه می گویم، جدا از ماه خویش بین ما، افسوس، اقیانوسها ... ***
-
تاریک
پنجشنبه 3 بهمنماه سال 1387 19:18
چه جای ماه ، که حتی شعاع فانوسی درین سیاهی جاوید کورسو نزند به جز قدمهای عابران ملول صدای پای کسی سکوت مرتعش شهر را نمی شکند *** به هیچ کوی و گذر صدای خنده مستانه ای نمی پیچد *** کجا رها کنم این بار غم که بر دوش است ؟ چرا میکده آفتاب خاموش است ! *****
-
پیکار
پنجشنبه 3 بهمنماه سال 1387 19:17
لب دریا، جدال تور و ماهی، ز وحشت می رود چشمم سیاهی، تپیدن های جان ها بود بر خاک، کنار هم، گناه و بیگناهی ! ***
-
پند
پنجشنبه 3 بهمنماه سال 1387 19:16
هان ای پدر پیر که امروز می نالی از این درد روانسوز علم پدر آموخته بودی واندم که خبر دار شدی سوخته بودی *** افسرده تن و جان تو در خدمت دولت قاموس شرف بودی و ناموس فضیلت وین هر دو ، شد از بهر تو اسباب مذلت چل سال غم رنج ببین با تو چها کرد دولت ، رمق و روح تو را از تو جدا کرد چل سال تو را برده ی انگشت نما کرد وآنگاه چنین...
-
پشت این در
پنجشنبه 3 بهمنماه سال 1387 19:13
صحن دکان غرق در خون بود و دکاندار، پی در پی از در تنگ قفس چنگ خون آلوده ی خود را درون می برد پنجه بر جان یکی زان جمع می افکند و او را با همه فریاد جانسوزش برون می برد مرغکان را یک به یک می کشت و در سطلی پر از خون سرنگون می کرد صحن دکان را سراسر غرق خون می کرد *** بسته بالان قفس بی خیال بر سر یک " دانه " با...
-
پس از مرگ بلبل
پنجشنبه 3 بهمنماه سال 1387 19:10
نفس می زند موج ... *** نفس می زند موج، ساحل نمی گیردش دست، پس می زند موج . فغانی به فریادرس می زند موج ! من آن رانده مانده بی شکیبم، که راهم به فریادرس بسته، دست فغانم شکسته، زمین زیر پایم تهی می کند جای، زمان در کنارم عبث می زند موج ! نه درمن غزل می زند بال، نه در دل هوس می زند موج ! *** رها کن، رها کن، که این شعله...
-
پس از باران
پنجشنبه 3 بهمنماه سال 1387 19:09
گل از تراوت باران صبحدم، لبریز هوای باغ و بهار از نسیم و نم لبریز صفای روی تو ای ابر مهربان بهار که هست دامنت از رشحه ی کرم لبریز هزار چلچله در برج صبح می خوانند هنوز گوش شب از بانگ زیر و بم لبریز به پای گل چه نشینم درین دیار که هست روان خلق زغوغای بیش و کم لبریز مرا به دشت شقایق مخوان که لبریز است فضای دهر ز خونابه ی...
-
پرواز
پنجشنبه 3 بهمنماه سال 1387 19:07
مرغ دریا بادبان های بلندش را در مسیر باد می افراشت ! سینه می سائید بر موج هوا، آنگونه خوش، زیبا که گفتی آسمان را آب می پنداشت ! *****
-
پرنیان سرد
پنجشنبه 3 بهمنماه سال 1387 19:06
بنشین، مرو، چه غم که شب از نیمه رفته است بگذار تا سپیده بخندد به روی ما بنشین، ببین که دختر خورشید " صبحگاه " حسرت خورد ز روشنی آرزوی ما *** بنشین، مرو، هنوز به کامت ندیده ایم بنشین، مرو، هنوز کلامی نگفته ایم بنشین، مرو، چه غم که شب از نیمه رفته است بنشین، که با خیال تو شب ها نخفته ایم *** بنشین، مرو، که در...