قلم و دفتر

عاشق باش تا زمانی که عشق تو را پس نزند...

قلم و دفتر

عاشق باش تا زمانی که عشق تو را پس نزند...

شبانه ۱۳

اگر که بیهده زیباست شب

برای چه زیباست

شب

برای که زیباست؟-

شب و

رود بی انحنای ستارگان

که سرد می گذرد.

و سوگواران دراز گیسو

بر دو جانب رود

یاد آورد کدام خاطره را

با قصیده نفسگیر غوکان

تعزیتی می کنند

به هنگامی که هر سپیده

به صدای هما و از دوازده گلوله

سوراخ

می شود؟

***

اگر که بیهده زیباست شب

برای که زیباست شب

برای چه زیباست؟

*****

میلاد آنکه عاشقانه بر خاک مرد

(1)

نگاه کن چه فرو تنانه بر خاک می گسترد

آنکه نهال نازک دستانش

از عشق

خداست

و پیش عصیانش

بالای جهنم

پست است.

آن کو به یکی « آری » می میرد

نه به زخم صد خنجر،

مگر آنکه از تب وهن

دق کند.

 

قلعه یی عظیم

که طلسم دروازه اش

کلام کوچک دوستی است.

 

(2)

انکار ِ عشق را

چنین که بر سر سختی پا سفت کرده ای

دشنه مگر

به آستین اندر

نهان کرده باشی.-

که عاشق

اعتراف را چنان به فریاد آمد

که وجودش همه

بانگی شد.

 

(3)

نگاه کن

چه فرو تنانه بر در گاه نجابت

به خاک می شکند

رخساره ای که توفانش

مسخ نیارست کرد.

چه فروتنانه بر آستانه تو به خاک می افتد

آنکه در کمر گاه دریا

دست

حلقه توانست کرد.

نگاه کن

چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد

آنکه مرگش

میلاد پر هیا هوی هزار شهرزاده بود.

نگاه کن!

*****

در آمیختن

مجال

بی رحمانه اندک بود و

واقعه

سخت

نامنتظر.

 

از بهار

حظ ّ تماشائی نچشیدم،

که قفس

باغ را پژمرده می کند.

***

از آفتاب و نفس

چنان بریده خواهم شد

که لب از بوسه نا سیراب.

 

برهنه

بگو برهنه به خاکم کنند

سرا پا برهنه

بدان گونه که عشق را نماز می بریم،-

که بی شایبه حجابی

با خاک

عاشقانه

در آمیختن می خواهم.

*****

محاق

به

نو کردن ماه

بر بام شدم

با عقیق و سبزه و آینه.

داسی سرد بر آسمان گذشت

که پرواز کبوتر ممنوع است.

 

صنوبرها به نجوا چیزی گفتند

و گزمگان به هیاهوی شمشیر در پرندگان نهادند.

 

 

ماه

بر نیامد.

*****

از این گونه مردن

می خواهم خواب اقاقیا ها را بمیرم.

 

خیالگونه،

در نسیمی کوتاه

که به تردید می گذرد

خواب اقاقیاها را

بمیرم.

***

می خواهم نفس سنگین اطلسی ها را پرواز گیرم.

 

در باغچه های تابستان،

خیس و گرم

به نخستین ساعت عصر

نفس اطلسی ها را

پرواز گیرم.

***

حتی اگر

زنبق ِ کبود ِ کارد

بر سینه ام

گل دهد-

می خواهم خواب اقاقیا را بمیرم

در آخرین فرصت گل،

و عبور سنگین اطلسی ها باشم

بر تالار ارسی

در ساعت هفت عصر.

 

*****

سرود برای مرد روشن که به سایه رفت

قناعت وار

تکیده بود

باریک وبلند

چون پیامی دشوار

در لغتی

با چشمانی

از سئوال و

  عسل

و رخساری بر تافته

از حقیقت و

باد.

مردی با گردش ِ آب

مردی مختصر

که خلاصه خود بود.

 

خرخاکی ها در جنازه ات به سو‏‎‍ء ظن می نگرد.

***

پیش از آن که خشم صاعقه خاکسترش کند

تسمه از گرده گاو ِ توفان کشیده بود.

بر پرت افتاده ترین راه ها

پوزار کشیده بود

رهگذری نا منتظر

که هر بیشه و هر پل آوازش را می شناخت.

***

جاده ها با خاطره قدم های تو بیدار می مانند

که روز را پیشباز می رفتی،

هرچند

سپیده

تو را

از آن پیشتر دمید

که خروسان

بانگ سحر کنند.

***

مرغی در بال های یش شکفت

زنی در پستانهایش

باغی در درختش.

 

ما در عتاب تو می شکوفیم

در شتابت

مادر کتاب تو می شکوفیم

در دفاع از لبخند تو

که یقین است و باور است.

 

دریا به جرعه یی که تواز چاه خورده ای حسادت می کند.

*****

صبوحی

به پرواز

شک کرده بودم

به هنگامی که شانه هایم

از توان سنگین بال

خمیده بود،

و در پاکبازی معصومانه گرگ ومیش

شبکور گرسنه چشم حریص

بال می زد.

به پرواز شک کرده بودم من.

***

سحرگاهان

سحر شیری رنگی ِ نام بزرگ

در تجلی بود.

 

با مریمی که می شکفت گفتم«شوق دیدار خدایت هست؟»

بی که به پاسخ آوائی بر آورد

خسته گی باز زادن را

به خوابی سنگین

فروشد

همچنان

که تجلی ساحرانه نام بزرگ؛

و شک

بر شانه های خمیده ام

جای نشین ِ سنگینی ِ توانمند

بالی شد

که دیگر بارش

به پرواز

احساس نیازی

نبود.

*****

که زندان مرا بارو مباد ...

که زندان مرا بارو مباد

جز پوستی که بر استخوانم.

 

باروئی آری،

اما

گرد بر گرد جهان

نه فرا گرد تنهائی جانم.

 

آه

آرزو! آرزو!

***

پیازینه پوستوار حصاری

که با خلوت خویش چون به خالی بنشینیم

هفت دربازه فراز آید

بر نیاز و تعلق جان.

 

فرو بسته باد و

فرو بسته تر،

و با هر در بازه

هفت قفل ِ آهنجوش ِگران!

 

آه

آرزو!آرزو!

*****

هملت

بودن

 یا نبودن...

 

بحث در این نیست

وسوسه این است.

***

شراب ِ زهر آلوده به جام و

شمشیر به زهر آب دیده

در کف دشمن.-

 

همه چیزی

ا ز پیش

روشن است و حساب شده

و پرده

در لحظه معلوم

فرو خواهد افتاد.

 

پدرم مگر به باغ جتسمانی خفته بود

که نقش من میراث اعتماد فریبکار اوست

وبستر فریب او

کامگاه عمویم!

 

[ من این همه را

به ناگهان دریافتم،

با نیم نگاهی

از سر اتفاق

به نظاره گان تماشا]

اگر اعتماد

چون شیطانی دیگر

این قابیل دیگر را

به جتسمانی دیگر

به بی خبری لا لا نگفته بود،-

خدا را

خدا را !

***

چه فریبی اما،

چه فریبی!

که آنکه از پس پرده نیمرنگ ظلمت به تماشا نشسته

از تمامی فاجعه

آگاه است

وغمنامه مرا

پیشاپیش

حرف به حرف

باز می شناسد

***

در پس پرده نیمرنگ تاریکی

چشمها

نظاره درد مرا

سکه ها از سیم وزر پرداخته اند.

تا از طرح آزاد ِ گریستن

در اختلال صدا و تنفس آن کس

که متظاهرانه

در حقیقت به تردید می نگرد

لذتی به کف آرند.

 

از اینان مدد از چه خواهم، که سرانجام

مرا و عموی مرا

به تساوی

در برابر خویش به کرنش می خوانند،

هرچندرنج ِمن ایشان را ندا در داده باشد که دیگر

کلادیوس

نه نام عــّم

که مفهومی است عام.

 

وپرده...

در لحظه محتوم...

***

با این همه

از آن زمان که حقیقت

چون روح ِ سرگردان ِ بی آرامی بر من آشکاره شد

و گندِِِ جهان

چون دود مشعلی در صحنه دروغین

منخرین مرا آزرد،

بحثی نه

که وسوسه ئی است این:

بودن

 یا

 نبودن.

*****

مرثیه

به جست و جوی تو

بر درگاه ِ کوه میگریم،

در آستانه دریا و علف.

 

به جستجوی تو

در معبر بادها می گریم

در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجره ئی

که آسمان ابر آلوده را

قابی کهنه می گیرد.

. . . . . . . . . . . .

به انتظار تصویر تو

این دفتر خالی

تاچند

تا چند

ورق خواهد زد؟

***

جریان باد را پذیرفتن

و عشق را

که خواهر مرگ است.-

 

و جاودانگی

رازش را

با تو درمیان نهاد.

 

پس به هیئت گنجی در آمدی:

بایسته وآزانگیز

گنجی از آن دست

که تملک خاک را و دیاران را

از این سان

دلپذیر کرده است!

***

نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد

- متبرک باد نام تو -

 

و ما همچنان

 دوره می کنیم

شب را و روز را

هنوز را...

*****