قلم و دفتر

عاشق باش تا زمانی که عشق تو را پس نزند...

قلم و دفتر

عاشق باش تا زمانی که عشق تو را پس نزند...

شبانه ۱۰

رود

قصیده بامدادی را

در دلتای شب

مکرر می کند

و روز

از آخرین نفس شب پر انتظار

آغاز می شود.

و- اینک- سپیده دمی که شعله چراغ مرا

در طاقچه بی رنگ می کند

تا مر غکان بومی رنک را

در بوته های قالی از سکوت خواب بر انگیزد،

پنداری آفتابی است

که به آشتی

در خون من طالع می شود.

***

اینک محراب مذهبی جاودانی که در آن

عابد و معبود عبادت و معبد

جلوه یی یکسان دارند:

بنده پرستش خدای می کند

هم از آن گونه

که خدای

بنده را.

 

همه برگ وبهار

در سر انگشتان تست.

هوای گسترده

در نقره انگشتانت می سوزد

و زلالی چشمه ساران

از باران وخورشید سیر آ ب می شود

***

زیبا ترین حرفت را بگو

شکنجه پنهان سکوتت را آشکار کن

و هراس مدار از آن که بگویند

ترانه بیهودگی نیست

چرا که عشق

حرفی بیهوده نیست.

 

حتی بگذارآفتاب نیز برنیاید

به خاطر فردای ما اگر

بر ماش منتی است؛

چرا که عشق،

خود فرداست

خود همیشه است.

بیشترین عشق جهان را به سوی تو میاورم

از معبر فریادها و حماسه ها.

چراکه هیچ چیز در کنار من

از تو عظیم تر نبوده است

که قلبت

چون پروانه یی

ظریف و کوچک وعاشق است.

 

ای معشوقی که سرشار از زنانگی هستی

و به جنسیت خود غره ای

به خاطر عشقت!-

ای صبور! ای پرستار!

ای مومن!

پیروزی تو میوه حقیقت توست.

 

رگبارها و برفها را

توفان و آفتاب آتش بیز را

به تحمل صبر

شکستی.

باش تا میوه غرورت برسد.

ای زنی که صبحانه خورشید در پیراهن تست،

پیروزی عشق نسیب تو باد!

***

از برای تو، مفهومی نیست.-

نه لحظه ئی:

پروانه ئیست که بال میزند

یا رود خانه ای که در حال گذر است.-

 

هیچ چیز تکرار نمی شود

و عمر به پایان می رسد:

پروانه

بر شکوفه یی نشست

و رود به دریا پیوست.

*****

شبانه ۹

مرگ را دیده ام من.

در دیدا ری غمناک،من مرگ را به دست

سوده ام.

من مرگ را زیسته ام،

با آوازی غمناک

غمناک،

و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده.

آه، بگذاریدم! بگذاریدم!

اگر مرگ

همه آن لحظه آشناست که ساعت سرخ

از تپش باز می ماند.

و شمعی-که به رهگذار باد-

میان نبودن و بودن

درنگی نمی کند،-

خوشا آن دم که زن وار

با شاد ترین نیاز تنم به آغوشش کشم

تا قلب

به کاهلی از کار

باز ماند

و نگاه جشم

به خالی های جاودانه

بر دو خته

و تن

عاطل!

 

دردا

دردا که مرگ

نه مردن شمع و

نه بازماندن

ساعت است،

نه استراحت آغوش زنی

که در رجعت جاودانه

بازش یابی،

 

نه لیموی پر آبی که می مکی

تا آنچه به دور افکندنیاست

تفاله ای بیش

نباشد:

تجربه ئی است

غم انگیز

غم انگیز

به سال ها و به سال ها و به سال ها...

وقتی که گرداگرد  ترا مردگانی زیبا فرا گرفته اند

یا محتضرانی آشنا

-که ترا بدنشان بسته اند

با زنجیرهای رسمی شناسنامه ها

و اوراق هویت

و کاغذهائی

که از بسیاری تمبرها و مهرها

و مرکبی که به خوردشان رفته است

سنگین شده اند،-

 

وقتی که به پیرامون تو

چانه ها

دمی از جنبش بعز نمی ماند

بی آن که از تمامی صدا ها

یک صدا

آشنای تو باشد،-

 

.قتی گخ ئرئخت

تز حسادت های حقیر

بر نمی گذرد

و پرسش ها همه

در محور روده ها هست...

 

آری ،مرگ

انتظاری خوف انگیز است؛

انتظاری

که بی رحمانه به طول می انجامد.

مسخی است دردناک

که مسیح را

شمشیر به کف می گذارد

در کوچه هائی شایعه،

تا به دفاع از عصمت مادر خویش

بر خیزید،

 

و بودا را

با فریاد های شوق و شور هلهله ها

تا به لباس مقدس سربازی در آید،

یا دیوژن را

با یقه شکسته و کفش برقی،

تا مجلس را به قدوم خویش مزین کند

در ضیافت شام اسکندر.

***

من مرگ را زیسته ام

با آوازی غمناک

غمناک،

وبه عمری سخت دراز و سخت فرساینده.

*****

شبانه ۳

دریغا دره سر سبز و گردوی پیر،

و سرود سر خوش رود

به هنگا می که ده

در دو جانب آب خنیاگر

به خواب شبانه فرو می شد

و خواهش گرم تن ها

گوش ها را به صدا های درون هر کلبه

نا محرم می کرد،

وغیرت مردی و شرم زنانه

گفت گوهای شبانه را

به نجوا های آرام

بدل می کرد

 

وپرندگان شب

به انعکاس چهچه خویش

جواب

می گفتند.-

 

دریغا مهتاب و

دریغا مه

که در چشم اندازما

کهسار جنگلپوش سر بلند را

در پرده شکی

میان بود و نبود

نهان می کرد.-

 

دریغا باران

که به شنطنت گوئی

دره را

ریز و تند

در نظر گاه ما

هاشور می زد.-

دریغا خلوت شب های به بیداری گذشته،

تا نزول سپیده دمان را

بر بستر دره به تماشا بنشینیم،

ومخمل شالیزار

چون خاطره ئی فراموش

که اندک اندک فریاد آند

رنگ هایش را به قهر و به آشتی

از شب بی حوصله

بازستاند.-

 

و دریغا بامداد

که چنین به حسرت

دره سبزرا وانهاد و

به شهر باز آمد؛

 

چرا که به عصری چنین بزرگ

سفر را

در سفره نان نیز، هم بدان دشواری بخ پیش می باید برد

که در قلمرو نام.

*****

شبانه ۲

دوستش می دارم

چرا که می شناسمش،

به دو ستی و یگانگی.

- شهر

همه بیگانگی و عداوت است.-

هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم

تنهائی غم انگیزش  را در می یابم.

اندوهش غروبی دلگیر است

در غربت و تنهایی.

همچنان که شادیش

طلوع همه آفتاب هاست

و صبحانه

و نان گرم،

و پنجره ئی

که صبحگا هان

به هوای پاک

گشوده می شود،

وطراوت شمعدانی ها

در پاشویه حوض.

***

چشمه ئی،

پروانه ئی، وگلی کوچک

از شادی

سر شارش می کند

و یاس معصو مانه

از اندوهی

 گران بارش:

این که بامداد او، دیری است

تا شعری نسروده است.

 

چندان که بگویم

«ـ امشب شعری خواهم نوشت»

با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو میرود

چنان چون سنگی

که به دریاچه ئی

و بودا

که به نیروانا.

 

و در این هنگام

دخترکی خردسال را ماند

که عروسک محبوبش را

تنگ در آغوش گرفته باشد.

اگر بگویم که سعادت

حادثه ئی است بر اساس اشتباهی؛

اندوه سرا پایش رادر بر می گیرد

چنان چون دریاچه ئی

که سنگی را

ونیروانا

که بودا را.

 

چرا که سعادت را.

جز در قلمرو عشق باز نشناخته است

عشقی که

به جز تفاهمی آشکار

نیست.

بر چهره زندگانی من

که بر آن

هر شیار

از اندوهی جانکاه حکایتی می کند

آیدا!

لبخند آمرزشی است.

نخست

دیر زمانی در او نگریستم

چندان که،چون نظری از وی باز گرفتم

درپیرامون من

همه چیزی

به هیات او در آمده بود.

آنگاه دانستم که مرادیگر

از او گزیر نیست.

*****

سرودی برای سپاس و پرستش

بوسه های تو

گنجشککان پر گوی باغند

و پستان هایت کندوی کوهستان هاست

و تنت

رازی ست جاودانه

که در خلوتی عظیم

با منش در میان می گذارند .

 

تن تو آهنگی ست

و تن من کلمه ئی ست که در آن می نشیند

تا نغمه ئی در وجود آید :

سرودی که تداوم را می تپد.

 

در نگاهت همه مهربانی هاست :

قاصدی که زندگی را خبر می دهد .

و در سکوتت همه صداها :

فریادی که بودن را تجربه می کند .

*****

تکرار

جنگل آینه ها به هم درشکست

و رسولانی خسته بر این پهنه نومید فرود آمدند

که کتاب رسالت شان

جز سیاهه آن نام ها نبود

که شهادت را

در سرگذشت خویش

مکرر کرده بودند.

***

با دستان سوخته

غبار از چهره خورشید سترده بودند

تا رخساره جلادان خود را در آینه های خاطره باز شناسند.

تا در یابند که جلادان ایشان، همه آن پای در زنجیرانند

که قیام در خون تپیده اینان

چنان چون سرودی در چشم انداز آزادی آنان رسته بود، -

هم آن پای در زنجیرانند که، اینک!

بنگرید

تا چه گونه

بی آسمان و بی سرود

زندان خود و اینان را دوستاقبانی می کنند،

 

بنگرید!

بنگرید!

***

جنگل آینه ها به هم درشکست

و رسولانی خسته بر گستره تاریک فرود آمدند

که فریاد درد ایشان

به هنگامی که شکنجه بر قالبشان پوست می درید

چنین بود:

« - کتاب رسالت ما محبت است و زیبائی ست

تا بلبل های بوسه بر شاخ ارغوان بسرایند.

 

شور بختان را نیکفرجام

بردگان را آزاد و

نومیدان را امیدوار خواسته ایم

تا تبار یزدانی انسان

سلطنت جاویدانش را

در قلمرو خاک

باز یابد.

 

کتاب رسالت ما محبت است و زیبائی ست

تا زهدان خاک

از تخمه کین

بار نبندد. »

***

جنگل آئینه فرو ریخت

و رسولان خسته به تبار شهیدان پیوستند،

و شاعران به تبار شهیدان پیوستند

چونان کبوتران آزاد پروازی که به دست غلامان ذبح می شوند

تا سفره اربابان را رنگین کنند.

و بدین گونه بود

که سرود و زیبائی

زمینی را که دیگر از آن انسان نیست

بدرود کرد.

 

گوری ماند و نوحه ئی.

و انسان

جاودانه پا دربند

به زندان بندگی اندر

بماند.

*****

شبانه -۲

میان خورشید های همیشه

زیبائی تو

لنگری ست -

خورشیدی که

از سپیده دم همه ستارگان

بی نیازم می کند.

نگاهت

شکست ستمگری ست -

نگاهی که عریانی روح مرا

از مهر

جامه ئی کرد

بدان سان که کنونم

شب بی روزن هرگز

چنان نماید

که کنایتی طنز آلود بوده است.

 

و چشمانت با من گفتند

که فردا

روز دیگری ست -

 

آنک چشمانی که خمیر مایه مهر است!

وینک مهر تو:

نبرد افزاری

تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم.

***

آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم.

به جز عزیمت نابهنگامم گزیری نبود

چنین انگاشته بودم.

 

آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود.

***

میان آفتاب های همیشه

زیبائی تو

لنگری ست -

نگاهت شکست ستمگری ست -

و چشمانت با من گفتند

که فردا

روز دیگری ست.

*****

آغاز

بی گاهان

به غربت

به زمانی که خود در نرسیده بود -

 

چنین زاده شدم در بیشه جانوران و سنگ،

و قلبم

در خلاء

تپیدن آغاز کرد.

***

گهواره تکرار را ترک گفتم

در سرزمینی بی پرنده و بی بهار.

 

نخستین سفرم باز آمدن بود ازچشم اندازهای امید فرسای ماسه و خار،

بی آن که با نخستین قدم های نا آزموده نوپائی خویش

به راهی دور رفته باشم.

 

نخستین سفرم

باز آمدن بود.

***

دور دست

امیدی نمی آموخت.

لرزان

بر پاهای نوراه

رو در افق سوزان ایستادم.

دریافتم که بشارتی نیست

چرا که سرابی در میانه بود.

***

دور دست امیدی نمی آموخت.

دانستم که بشارتی نیست:

این بی کرانه

زندانی چندان عظیم بود

که روح

از شرم ناتوانی

دراشک

پنهان می شد.

*****

وصل

(1)

در برابر بی کرانی ساکن

جنبش کوچک گلبرگ

به پروانه ئی ماننده بود

 

زمان با گام شتا بناک بر خواست

و در سرگردانی

یله شد.

در باغستان خشک

معجزه وصل

بهاری کرد.

 

سراب عطشان

برکه ئی صافی شد.

و گنجشکان دست آموز بوسه

شادی را

در خشکسار باغ

به رقص در آوردند.

(2)

اینک چشمی بی دریغ

که فانوس را اشکش

شور بختی مردمی را که تنها بودم وتاریک

لبخند می زند.

 

آنک منم که سرگردانی هایم را همه

تا بدین قله جل جتا

پیموده ام.

آنک منم

میخ صلیب از کف دستان به دندان برکنده.

 

آنک منم

پا بر صلیب باژگون نهاده

با قامتی به بلندی فریاد.

(3)

در سرزمین حسرت معجزهای فرود آ مد

[ واین خود معجزه ئی دیگر گونه بود].

 

فریاد کردم،:

«- ای مسافر!

با من از زنجیریان بخت که چنان سهمناک دوست می داشتم

این مایه ستیزه چرا رفت؟

با ایشان چه می باید کرد؟»

 

«-بر ایشان مگیر!»

 

چنین گفت و چنین کردم.

 

لایه تیره فرو نشست

آبگیر کدر

صافی شد

و سنگریزه های زمزمه

در ژرفای زلال

درخشید.

 

دندانهای خشم

به لبخندی

زیبا شد.

 

رنج دیرینه

همه کینه هایش را

خندید.

 

پای آبله در چمنزار آفتاب

فرود آمد

بی آنکه از شب نا آشتی

داغ سیاهی بر جگر نهاده باشم.

(4)

نه!

هرگز شب را باور نکردم

چرا که

در فراسوهای دهلیزش

به امید دریچه ئی

دل بسته بودم.

(5)

شکوهی در جانم تنوره می کشد

گوئی از پاک ترین هوای کوهستان

لبالب

قدحی در کشیده ام.

 

در فرصت میان ستاره ها

شلنگ انداز

رقصی میکنم-

دیوانه

به تماشای من بیا!

*****

من مرگ را

اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد.

اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد.

اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد.

***

در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام.

در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام.

در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام.

 

نیلوفر و باران در تو بود

خنجر و فریادی در من.

فواره و رؤیا در تو بود

تالاب و سیاهی در من.

 

در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم.

***

من برگ را سرودی کردم

سر سبز تر ز بیشه

 

من موج را سرودی کردم

پرنبض تر ز انسان

 

من عشق را سرودی کردم

پر طبل تر زمرگ.

 

سر سبز تر ز جنگل

من برگ را سرودی کردم

 

پرتپش تر از دل دریا

من موج را سرودی کردم

 

پر طبل تر از حیات

من مرگ را

سرودی کردم.

*****