بازم به سرزد امشب ای گل هوای رویت گیرم قفس شکستم و ز دانم و دانه جستم ای گل در آرزویت جان و جوانی ام رفت از پا افتادگان را دستی بگیر آخر تو ای خیال دلخواه زیباتری از آن ماه چون سایه در پناه دیوار غم بیاسای | (گیرم...) پایی نمی دهد تا پر واکنم به سویت کو بال آن که خود را باز افکنم به کویت ترسم بمیرم و باز باشم در آرزویت تا کی به سر بگردم در راه جستجویت کز اشک شوق دادم یک عمر شستشویت شادی نمی گشاید ای دل دری به رویت |
سپیده سر زد و مرغ سحر خواند شبی گفتی به آغوش تو آیم | سپهر تیره دامان زرافشاند چه شبها رفت و آغوشم تهی ماند |
به جز باد سحرگاهی که شد دمساز خاکستر به پای شعله رقصیدند وخوش دامن کشان رفتند تو پنداری هزاران نی در آتش کرده انداین جا سمندرها در آتش دیدی و چون باد بگذشتی هنوز این کنده را رویای رنگین بهاران است من و پروانه را دیگر به شرح وقصه حاجت نیست چه بس افسانه های آتشینم هست و خاموشم | که هر دم می گشاید پرده ای از راز خاکستر کسی زان جمع جمع دست افشان نشددمساز خاکستر چه خوش پر سوز مینالد زهی آواز خاکستر کنون در تسخیر عشق بین پرواز خاکستر خیال گل نرفت از طبع آتشباز خاکستر حدیث هستی ما بشنو از ایجاز خاکستر که بانگی بر نیاید از دهان باز خاکستر |
طوفان سهمناک به یغما گشود دست
می کند و می ربود و می افکند و می شکست
لختی تگرگ مرگ فرو ریخت، سپس
طوفان فرو نشست
بادی چنین مهیب نزیبد بهار را
کز برگ و گل برهنه کند شاخسار را
در شعله های خشم بسوزاند این چنین
گل را و خار را
اکنون جمال باغ بسی محنت آور است
غمگین تر از غروب غم انگیز آذر است
بر چشم هر چه می نگرم در عزای باغ
از اشک غم تر است
آن سو بنفشه ها همه محزون و خسته اند
در موج سیل تا به گریبان نشسته اند
لب های باز کرده به لبخند شوق را
در خاک بسته اند
آشفته زلف سنبل، افتاده نسترن
لادن شکسته، یاس به گل خفته در چمن
گل ها، شکوفه ها بر خاک ریخته
چون آرزوی من
مادر که مرد سوخت بهار جوانیم
خندید برق رنج به بی آشیانیم
هر جا گلی به خاک فتد یاد می کنم
از زندگانیم
***
به سنگ ساحل مغرب شکست زورق مهر،
پرندگان هراسان، به پرس و جورفتند .
هزار نیزه زرین به قلب آب شکست .
فضای دریا یکسره به خون و شعله نشست .
به ماهیان خبر غرق آفتاب رسید .
نفس زنان به تماشای حال او رفتند !
ز ره درآمد باد،
به هم بر آمد موج،
درون دریا آشفت ناگهان، گفتی
هزاران اسب سپید از هزار سوی افق،
رها شدند و چو باد از هزار سو رفتند !
***
نه تخته پاره زرین، که جان شیرین بود؛
در آن هیاهوی هول آفرین رها بر آب !
هزار روح پریشان به هر تلاطم موج،
بر آمدند و به گرداب فرو رفتند !
***
لهیب سرخ به جنگل گرفت و جاری شد .
نواگران چمن از نوا فرو ماندند .
شب آفرینان بر شهر سایه افکندند .
سحر پرستان، فریاد در گلو، رفتند !
*****
آوایش از دور،
بانگ خوش آمد بود - شاید -
پوینده در پهنای آن دشت زمرد،
بالنده تا بالای آن باغ زبرجد،
مثل همیشه، گرم، پر شور ...
***
نزدیک تر، نزدیک تر،
از لابه لای شاخه ها، از پشت نیزار،
گهگاه می شد آفتابی !
نیلوفرستانی، سمن زاری، که چون عشق،
تا چشم می پیمود، آبی !
***
نزدیک تر، نزدیک تر، او بود، او بود .
آن همدل همصحبت آئینه رو بود .
آن همزبان روشن پاکیزه خو بود .
آن عاشق از خود برون،
آن عارف در خود فرو بود .
آن سینه، آن جان، آن تپش، آن جوشش، آن نور ...
***
دریا، همان دنیای راز بیکرانه،
دریا، همان آغوش باز مادرانه،
دریا، شگفتا، هر دو، هم گهواره ... هم گور ... !
***
نزدیک تر، نزدیک تر، او هم مرا دید .
آوای او بانگ خوش آمد بود،
بی هیچ تردید .
آن سان که بیند آشنائی آشنا را،
چیزی در ین عالم به هم پیوند می داد
جان های بی آرام ما را .
***
خاموش و غمگین، هر دو ساعت ها نشستیم !
خاموش و غمگین هر دو بر هم دیده بستیم .
ناگاه، ناگاه،
آن بغض پنهان را، که گفتی،
می کشت مان چون جور و بیداد زمانه؛
با های های بی امان در هم شکستیم ؟ ...
از دل، به هم افتاده، مالامال اندوه،
بر شانه های خسته، بار درد، چون کوه،
می گفتیم و می گفتیم و می گفت و می گفت،
تا آفتاب زرد، در اعماق جنگل فرو خفت !
***
دریا و من، شب تا سحر بیدار ماندیم .
شعری سرودیم .
اشکی فشاندیم .
شب تا سحر، آشفته حالی بود با آشفته گوئی،
انده یاران بود و این آشفته پوئی،
بر این پریشان روزگاری، چاره جوئی .
***
دریا به من بخشید آن شب،
بس گنج از گنجینه خویش .
از آن گهرهای دلاویزی که می ساخت ؛
در کارگاه سینه خویش :
جوشش، تپش، کوشش، تکاپو، بی قراری !
ساکن نماندن همچو مرداب،
چون صخره - اما - پیش توفان استواری !
هم بر خروشیدن به هنگام،
هم بردباری !
***
در جاده صبح
با دامن پر، باز می گشتم - سبکبال -
سرشار از امیدواری !
می رفتم و دیدمش باز،
در صبحگاه آفتابی :
نیلوفرستانی، سمن زاری، که چون عشق،
تا چشم می پیمود، آبی !
از لابه لای شاخه ها از پشت نیزار
از دور، از دور ...
او همچنان تا جاودان سر مست، مغرور !
*****
کنار دریا، با آب همزبان بودم .
میان توده رنگین گوش ماهی ها،
ز اشتیاق تماشا چو کودکان بودم !
به موج های رها شادباش می گفتم !
به ماسه ها، به صدف ها، حباب ها، کف ها،
به ماهیان و به مرغابیان، چنان مجذوب،
که راست گفتی، بیرون ازین جهان بودم .
نهیب زد دریا،
که : - « مرد !
این همه در پیچ تاب آب مگرد !
چنین درین خس و خاشاک هرزه پوی، مپوی !
مرا در آینه آسمان تماشا کن !
دری به روی خود از سوی آسمان واکن !
دهان باز زمین در پی تو می گردد !
از آنچه بر تو نوشته ست، دیده دریا کن !
زمین به خون تو تشنه ست ، آسمانی باش !
بگرد و خود را در آن کرانه پیدا کن ! »
*****
من فکر می کنم پس هستم . « دکارت »
من طغیان می کنم پس هستم . « کامو »
***
جام دریا از شراب بوسه خورشید لبریز است،
جنگل شب تا سحر تن شسته در باران،
خیال انگیز !
ما، به قدر جام چشمان خود، از افسون این خمخانه سر مستیم
در من این احساس :
مهر می ورزیم،
پس هستیم !
***
دو جام یک صدف بودند،
« دریا » و « سپهر »
آن روز
در آن خورشید،
- این دردانه مروارید -
می تابید !
من و تو، هر دو، در آن جام های لعل
شراب نور نوشیدیم
مرا بخت تماشای تو بخشیدند و،
بر جان و جهانم نور پاشیدند !
تو را هم، ارمغانی خوشتر از جان و جهان دادند :
دلت شد چون صدف روشن،
به مروارید مهر
آن روز !
*****