قلم و دفتر

عاشق باش تا زمانی که عشق تو را پس نزند...

قلم و دفتر

عاشق باش تا زمانی که عشق تو را پس نزند...

گرداب

غوغای توفانی که کار مرگ می کرد ـــ

انگیخت در گرداب دریائی بلائی

کشتی شکست و باد بان را باد بر کند

آشفته شد چون موج دریا ،نا خدائی

***

او بود و فرزندان رنگ از رخ پریده ـــ

او بود ودریا بود وتوفان و بلا بود

بیچاره ، در چنگال توفانی بلا خیز

چشمش به فرزندان و دستش بر خدا بود

***

او چون حبابی بود در گرداب مانده ـــ

دستی نبودش تا که با دریا ستیزد

درمانده یی پا بند فرزندان خود بود

پایی نبودش تا که از دریا گریزد.

***

او سرنوشت تلخ فرزندان خود را ـــ

در دست توفان ، در دل گرداب می دید

در چنگ موج بی امان زندگی سوز ـــ

بنیاد عمر خویش را بر آب می دید

***

من نا خدای کشتی بی باد بانم

گرداب من ، این موج خیز زندگانی

من پاسبان جان فرزندان خویشم

اما نمیاد ز دستم پاسبانی

***

من ، آن حبابم در دل گرداب مانده

دستی ندارم تا که با دریا ستیزم

در مانده ایی پا بند فرزندان خویشم

پایی ندارم تا که از دریا گریزم.

*****

قهرمان خسته

 

ای قهرمان خسته میدان زندگی !

ای رهنورد خسته تن و خسته جان من !

موی سپید گونه تو گرد راه تست

آثار خسته جانی تو در نگاه تست

در راه عمر تو که همه پاک بود و پاک ـ

بسیار دیده ام که نشیب و فراز بود

بسیار دیده ام که بچشم نجیب تو ـ

درد و ملال بود و غمی جانگداز بود

اما به زندگانی پر افتخار تو ـ

نه حرف عجز بود، نه دست نیاز بود.

***

دست تو پاک بود و دلت پاک و چشم، پاک

روح تو جز بشهر حقیقت سفر نکرد

جان تو جز به راه مروت گذر نکرد

مرد خدا توئی

روشندلی که دین و شرف را بروزگار ـ

هرگز فدای یافتن سیم و زر نکرد

***

تو پاکدامنی

در چهره تو نقش مسیحا نشسته است

اندهگین مباش ـ

گر روزگار، با تو گهی کجمدار بود.

زیرا نصیب تو ـ

از این شکستها شرف و افتخار بود.

***

ای مرد پاکباز !

در راه عمر، هر که سبکبار میرود ـ

پا مینهد به درگه حق، رو سپید و پاک

و آن سیم و زد طلب که گرانبار زیسته است

دست گناه مینهدش در دهان خاک

***

ای قهرمان خسته تن و خسته جان من !

دانم تو کیستی

دانم تو چیستی

یکعمر در سراچه دلتنگ زندگی ـ

مردانه زیستی

در پیش خلق، خنده بلب داشتی ولی ـ

پنهان گریستی .

در چشم من مسیح بزرگ زمانه ای

ای مرد پاکزاد

بر جان پاک تو ـ

از من درود باد ـ

از من درود باد .

 

(( یازدهم آبان  1348 ))

*****

هرزه پو

ندارم چشم من، تاب نگاه صحنه سازیها

من یکرنگ بیزارم، از این نیرنگ بازیها

زرنگی، نارفیقا! نیست این، چون باز شد دستت

رفیقان را زپا افکندن و گردن فرازیها

تو چون کرکس، به مشتی استخوان دلبستگی داری

بنازم همت والای باز و، بی نیازیها

به میدانی که می بندد پای شهسواران را

تو طفل هرزه پو، باید کنی اینترکتازیها

تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غیر از این حاصل

من و از کس بریدنها، تو و ناکس نوازیها

***

به پندار تو

به پندار تو:

جهانم زیباست!

جامه ام دیباست!

دیده ام بیناست!

زیانم گویاست!

قفسم طلاست!

به این ارزد که دلم تنهاست؟

***

علی

چون، اوج کمال بشری می بینم

چون، جمع صفان آدمی می بینم

در دورنمای عالم انسانی

کوتاه سخن، فقط علی می بینم

***

خون سرد

 

 

 

 

... من از این دونان شهرستان نیم

خاطر پر درد کوهستانیم،

کز بدی بخت، در شهر شما

روزگاری رفت و هستم مبتلا!

هر سری با عالم خاصی خوش است

هر که را که یک چیزی خوب و دلکش است ،

من خوشم با زندگی کوهیان

چون که عادت دارم از طفلی بدان .

*****

به به از آنجا که ماوای من است،

وز سراسر مردم شهر ایمن است!

اندر او نه شوکتی ، نه زینتی

نه تقلید، نه فریب و حیلتی .

به به از آن آتش شبهای تار

در کنار گوسفند و کوهسار!

*****

به به از آن شورش و آن همهمه

که بیفتد گاهگاهی در رمه :

بانگ چوپانان، صدای های های،

بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ نای !

زندگی در شهر، فرساید مرا

صحبت شهری بیازارد مرا ...

زین تمدن، خلق در هم اوفتاد

آفرین بروحشت اعصار باد ...

(( حوت 1299 ))

***

میرداماد

میر داماد ، شنیدستم من،

که چو بگزید بن خاک وطن

بر سرش آمد واز وی پرسید

ملک قبر که : (( من رب، من ؟ ))

***

میر بگشاد دو چشم بینا

آمد از روی فضیلت به سخن:

اسطقسی ست - بدو داد جوب -

اسطقسات دگر زو متقن .

***

حیرت افزودش از این حرف ملک

برد این واقعه پیش ذوالمن

که : زبان دگر این بنده ی تو

می دهد پاسخ ما در مدفن

***

آفریننده بخندید و بگفت :

(( تو به این بنده ی من حرف نزن .

او در آن عالم هم، زنده که بود،

حرفها زد که نفهمیدم من ! ))

(( لاهیجان ، 16 اردیبهشت 1359

در آن لحظه

... در آن پر شور لحظه

دل من با چه اصراری ترا خواست،

و من میدانم چرا خواست،

و می دانم که پوچ هستی و این لحظه های پژمرنده

که نامش عمر و دنیاست ،

اگر باشی تو با من، خوب و جاویدان و زیباست .

***

فلق

ای صبح، ای بشارت فریاد!

امشب، خروس را

در آستان آمدنت سر بریده اند!

***

سنگ

سحرگه در چمن خوشرنگ شد گل

به دل گفتم که نازست این، میندیش

نگاهش کردم و دلتنگ شد گل

چو دستی پیش بردم، سنگ شد گل