قلم و دفتر

عاشق باش تا زمانی که عشق تو را پس نزند...

قلم و دفتر

عاشق باش تا زمانی که عشق تو را پس نزند...

سلام  

دوباره سال نو  را تبریک میگم داستان کوتاهی رو که گذاشتم حتما به خونید (داستان رویاهای یک وطن پرست رو توضیح دادم)---(ایران من)

ای همه سیماها

شب، گلدان پنجره ما را ربوده است.

پرده ما، در وحشت نوسان خشکیده است.

اینجا، ای همه لب ها! لبخندی ابهام جهان را پهنا می دهد.

پرتو فانوس ما، در نیمه راه، میان ما و شب هستی مرده است.

ستون های مهتابی ما را، پیچک اندیشه فرو بلعیده است.

اینجا نقش گلیمی، و آنجا نرده ای، ما را از آستانه ما

بدر برده است.

ای همه هوشیاران! بر چه باغی در نگشودیم، که عطر

فریبی به تار نهفته ما نریخت؟

ای همه کودکی ها! بر چه سبزه ای ندویدیم، که شبنم

اندوهی بر ما نفشاند؟

غبار آلوده راهی از فسانه به خورشیدیم.

ای همه خستگان! در کجا شهپر ما، از سبکبالی پروانه

نشان خواهد گرفت؟

ستاره زهره از چاه افق برآمد.

کنار نرده مهتابی ما، کودکی بر پرتگاه وزش ها می گرید.

در چه دیاری آیا، اشک ما در مرز دیگر مهتابی خواهد چکید؟

ای همه سیماها! در خورشیدی دیگر، خورشیدی دیگر.

*****

ایران من

یک سبد سلام 

اینم داستان کوتاهی که قول داده بود امیدوارم خوشتون بیاد! 

برای دانلود  اینجا کلیک کنید. (ایران من) 

 

حجم خیلی خیلی کم

داستان کوتاهی رو که بالا گذاشتم حتما بخوننیدخوشتون میاد!

حافظ

نفس با صبا مشک فشان خواهد شد 

                                              عالم پیر دگر باره جوان خوهد شد 

 

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد 

                                              چشم نرگس به شقایق نگران خوهد شد 

 

این تطاول که کشید از غم هجران بلبل 

                                              تا سرا پرده ی گل نعره زنان خواهد شد 

سال نو مبارک

   سلام...سلامی بگرمیه عشق و بعد آفتاب 

سال نو مبارک ، امیدوارم که همتون خوب و خوش و سلامت باشین!؟ 

 به هر حال دوستن دارم یه عالمه هرچی بگم بازم کمه. 

    راستی میخوام همه رو غافل گیر کنم؟؟؟؟؟؟ 

    پس منتظر باشید! 

در سفر آن سوها

ایوان تهی است، و باغ از یاد مسافر سرشار.

در دره آفتاب، سر برگرفته ای:

کنار بالش تو، بید سایه فکن از پا درآمده است.

دوری، تو از آن سوی شقایق دوری.

در خیرگی بوته ها، کو سایه لبخندی که گذر کند؟

از شکاف اندیشه، کو نسیمی که درون آید؟

سنگریزه رود، سیمای ترا می رباید.

ترا ز تو ربوه اند، و این تنهایی ژرف است.

می گریی، و در بیرهه زمزمه ای سرگردان می شوی.

*****

تارا

از تارم فرود آمدم، کنار برکه رسیدم.

ستاره ای در خواب طلایی ماهیان افتاد. رشته عطری

گسست. آب از سایه افسوسی پر شد.

موجی غم را به لرزش نی ها داد.

غم را از لرزش نی ها چیدم، به تارم بر آمدم، به آیینه رسیدم.

غم از دستم در آیینه رها شد: خواب آیینه شکست.

از تارم فرود آمدم، میان برکه و آیینه، گویا گریستم.

****

نظر فراموش نشه

خوابی در هیاهو

آبی بلند را می اندیشم، و هیاهوی سبز پائین را

ترسان از سایه خویش، به نی زار آمده ام

تهی بالا می ترساند، و خنجر برگ ها به روان فرو می رود.

دشمنی کو، تا مرا از من برکند؟

نفرین به زیست: تپش کور!

دچار بودن گشتم، و شبیخونی بود . نفرین !

هستی مرا بر چین، ای ندانم چه خدایی موهوم !

نیزه من، مرمر بس تن را شکافت

و چه سود، که این غم را نتوان سینه درید .

نفرین به زیست: دلهره شیرین !

نیزه ام - یار بیراهه های خطر- را تن می شکنم .

صدای شکست، در تهی حادثه می پیچد . نی ها بهم می ساید .

ترنم سبز می شکافد:

نگاه زنی، چون خوابی گوارا، به چشمانم می نشیند.

ترس بی سلاح مرا از پای می فکند.

من - نیزه دار کهن - آتش می شوم.

او - دشمن زیبا - شبنم نوازش می افشاند.

دستم را می گیرد

و ما - دو مردم روزگاران کهن - می گذریم.

به نی ها تن می ساییم، و به لالایی سبزشان، گهواره روان

را نوسان می دهیم.

آبی بلند، خلوت ما را می آراید.

*****

بیراهه ای در آفتاب

ای کرانه ما! خنده گلی در خواب، دست پارو زن ما را

بسته است.

در پی صبحی بی خورشیدیم، با هجوم گل ها چکنیم؟

جویای شبانه نابیم، با شبیخون روزن ها چکنیم؟

آن سوی باغ، دست ما به میوه بالا نرسید.

وزیدیم، و دریچه به آیینه گشود.

به درون شدیم، و شبستان ما را نشناخت.

به خاک افتادیم، و چهره « ما » نقش « او » به زمین نهاد.

تاریکی محراب، آکنده ماست.

سقف از ما لبریز، دیوار از ما، ایوان از ما.

از لبخند، تا سردی سنگ: خاموشی غم.

از کودکی ما، تا این نسیم: شکوفه - باران فریب.

برگردیم، که میان ما و گلبرگ، گرداب شکفتن است.

موج برون به صخره ما نمی رسد.

ما جدا افتاده ایم، و ستاره همدردی از شب هستی سر می زند.

ما می رویم، و آیا در پی ما، یادی از درها خواهد گذشت؟

ما می گذریم، و آیا غمی بر جای ما، در سایه ها خواهد نشست؟

برویم از سایه نی، شاید جایی، ساقه آخرین،

 گل برتر را در سبد ما افکند.

*****