خداوندا! به دلهای شکسته
به تنهایان در غربت نشسته
به آن عشقی که از نام تو خیزد
بدان خونی که در راه تو ریزد
به مسکینان از هستی رمیده
به غمگینان خواب از سر پریده
به مردانی که در سختی خموشند
برای زندگی جان می فروشند
همه کاشانه شان خالی از قوت است
سخنهاشان نگاهی در سکوت است
به طفلانی که نان آور ندارند ـ
سر حسرت ببالین میگذارند
به آن « درمانده زن » کز فقر جانکاه ـ
نهد فرزند خود را بر سر راه
بآن کودک که ناکام است کامش
ز پا میافکند بوی طعامش
به آن جمعی که از سرما بجانند
ز « آه » جمع، « گرمی » میستانند
به آن بیکس که با جان در نبرد است
غذایش اشک گرم و آه سرد است
به آن بی مادر از ضعف خفته ـ
سخن از مهر مادر ناشنفته
به آن دختر که نادیدی گناهش
عبادت خفته در شرم نگاهش
به آن چشمی که از غم گریه خیز است
به بیماری که با جان در ستیز است
به دامانی که از هر عیب پاک است
به هر کس از گناهان شرمناک است ـ
دلم را از گناهان ایمنی بخش
به نور معرفت ها روشنی بخش
(( بیست و نهم اسفند 1350 ))
*****
خدایا ، بنده ای درد آ شنایم
بسر افتاده ای بی دست وپایم
ز غمها سینه ام دریاست، دریا
گواهم گریه های هایهایم
به در گاه تو می نالم به زاری
مرا بگذار با این ناله هایم
مرا در آتش عشقت بسوزان
مکن زین شعله ی سرکش رهایم
از این آتش، دلم را شعله ور کن
بسوزان، سوز دل را بیشترکن
به آه در گلو بشکسته، سو گند
بسوز سینه های خسته سوگند
به غم پرورده ی محنت نصیبی
که در خون جگر بنشسته، سوگند
به اشک مادری کز داغ فرزند ـــ
فرو ریزد برخ پیوسته سوگند
به بیماری که در هنگامه ی مرگ ـــ
برآید ناله اش آهسته ، سوگند
به آن برگشته ایام نگون بخت
*****
دیشب آئینه رو به رویم گفت:
کای جوان ! فصل پیری تو رسید
از دل موی های شبرنگت ـــ
تارهایی به رنگ صبح ، دمید
از درخت ، جلوه ی زمان شباب ـــ
همچو مرغی ز دام جسته، پرید
روی پیشانی تو دست زمان
خط پیری سه چار بار کشید
بی خبر! جلوه شبابت کو؟
چهره همچو آفتابت کو؟
وای ، آمد خزان زندگی
وز کف من، گل جوانی رفت.
کام نابرده ، کام نادیده
خوشترین دوره کامرانی رفت
زرد روئی بماند و از کف من
چهره گلگون ارغوانی رفت
رفت عمرم چو تندباد، ولی ـــ
همه با رنج و سخت جانی رفت
روزگار جوانی ام طی شد
وین ندانم، کی آمد و کی شد؟
آه ، این زندگی که من دیدم ـــ
حسرتی ، محنتی ، عذابی بود
بهره ی من ز جان ساقی عمر
خون دل بود، اگر شرابی بود
خشک هر طرف دویدم لیک ـــ
چشمه زندگی ، سرابی بود
خانه ای را که ساختم ز امید ـــ
چون حبابی بر روی آبی بود
زندگانی، چو تند باد گذشت
زندگانی نبود، خرابی بود!
گر که با زندگی، جوانی نیست
نقش زیبای زندگانی چیست؟
آشنانیان عمر من بودند:
رنجها ، دردها، جدائیها
غیر بیگانگی نبردم سود ـــ
ز آشنایان و آشنائیها
هر گلندام و گلرخی دیدم ـــ
داشت بوئی ز بی وفائیها
دل چو آئینه با صفا کردم ـــ
شد عیان نقش بی صفائیها
با جفا پیشگان وفا کردم
دل به بیگانه، آشنا کردم
یاد باد آن زمان که روز و شبان ـــ
داشتم گوشه ی فراموشی
شام من بود، در سر زلفی
صبح من بود در بنا گوشی
مست بودم ، ز نرگس مستی
گرم بود، ز گرم آغوشی
خوشه چین بودم ، از رخ ماهی
بوسه چین بودم، از لب نوشی
بر دلم نور عشق می دادند ـــ
چشم گویان ، لبان خاموشی
از گلستان من بهار، گذشت
شادی و رنج روزگار گذشت.
*****
ای خدا!بشنو ز «طور» سینه ام فریاد تلخم را
برسرم سنگینی کوه است
سینه ام «سینا» ی اندوه است
ای پناه بی پناهان!
من چو «موسا» در میان قوم خود تنهای تنهایم
بر فراز کوه غمها اشک در پای تو میریزم
سینه مالان میخزم برقله های شعر-
تا به اعجاز سخن،این مرده جانان را بر انگیزم
بارالها!
در کویر روحشان ره کوره ای از دین و دانش نیست
باچنین غربت خدایا با کدامین کس در آمیزم؟
***
ای سخن را زندگی از تو!
شعر من «الواح» گویائی در چنگم
شعر من گویاترین «فرمان» من،کز «آتش طور» دلم خیزد
لیکن این آلودگان کور باطن را-
هیچ نیرو برنینگیزد
***
در سخن دارم «ید بیضا» ولی این قوم خفاشند
معجزم را در سخن نادیده میگیرند
این جماعت،راهشان تا شهر دل دور است
چون«کلیم» از آستینم میتراود نور
ای دریغ این گرگ طبعان چشمشان بیگانه با نور است
میدمم جان در سخن ها
از «عصائی» اژدها سازم
لیکن اینان معجزم را سحر انگارند
ای خدا این جمع،چشم عقلشان کور است
***
کردگارا،این بد اندیشان کج پندار
همچو «قارون» جز طلا حرفی نمیدانند
غیر نقش سیم و زر نقشی نمی جویند
جز بت زرین،خدائی را نمیخوانند
***
بی همانندا!
این سیه اندیشگان راه گم کرده-
چشم دل بر «سامری» دارند
تابجنباند بدست شعبده «گوساله ی زر»را
آن زمان چون بندگان برخاک میافتند
ازطلا معبود میسازند
آزمودم بارها این زر پرستان ثناگر را
هرزمان بانگ طلا در گوششان پیچد
می نهند ازبهر سجده برزمین سر را
***
دادخواها!
این سیهکاران بد فرجام را جز زر خدائی نیست
جز بسوی «سامری» از این جماعت رد پائی نیست
گر در آمیزم سخن رابا صفای چشمه ی مهتاب
از سخن،این تیره جانان را صفائی نیست
***
ای خدا!بشنو ز «طور» سینه ام فریاد تلخم را
برسرم سنگینی کوه است
سینه ام «سینا» ی اندوه است
ای پیاه بی پناهان!
من چو «موسا» در میان قوم خود تنهای تنهایم
بر فراز کوه غمها اشک در پای تو میریزم
سینه مالان میخزم بر قله های شعر-
تا به اعجاز سخن این مرده جانان را بر انگیزم
بار الها!
در کویر روحشان ره کوره ای از دین و دانش نیست
باچنین غربت خدایا با کدامین کس در آمیزم؟
*****
ای شمع خاموش ـــ
ای بخت خفته ـــ
ای مادرم، ای بوستان رفته برباد ـــ
ای بلبل بی نغمه در چنگال پائیز ـــ
ای مرغ عرشی کز پس عمری اسیری ـــ
سوی خدا با جاطری شاد ــ
پرواز کردی زین قفس، آزاد آزاد
جای تو خالی
پنداشتی آن مهر ها را بردم از یاد؟ -
نه ... این فسانه است -
هرگز فراموشت نخواهم کرد، مادر !
***
ای وای بر من
تا با تو بودم
*****
در روزگاران خوشایند جوانی ـ
این زندگی در چشم من دریاچه ای بود
دریاچه ای آرام و روشن ـ
دریاچه ای پیروزه گون و آسمان رنگ
دریاچه ای با رقص خوش آهنگ « قو» ها
آکنده بود آغوش این دریاچه سبز ـ
از ماهیان سرخ رنگ « آرزو » ها
***
من آن زمان « صیاد » نیرومند بودم
هر روز و هر شب چون عقابی تیز پرواز ـ
با « دام » خود دنبال ماهی ها دویدم
چون مرغکان دنبال « ماهی » پر کشیدم
تا قعر دریا پیش ماهی ها رسیدم
اما بیکبار
حتی بیکبار ـ
در « تور » ـ تصویری هم از « ماهی » ندیدم .
***
یکعمر بگذشت
از چشم من بگریخت خورشید جوانی ـ
بی باده شد پیمانه های زندگانی ـ
مهتاب پیری گرد سیمین بر سرم ریخت ـ
آمد بدیدارم زمان ناتوانی .
***
امروز هم این زندگی در دیده من
دریاست ـ دریا
اما چه دریائیست ؟ دریائی کف آلود
دریای ابر اندود و پر طوفان و پر موج
دانم که ماهی های سرخ « آرزو »ها ـ
صدها هزاران در دل دریاچه خفته است
دانم که در هر گوشه دریای پر موج
دور از نگاه من، بسی « ماهی » نهفته است
***
اما چه حاصل ؟
امروز، من « صیاد » پیرم
در چنگ نیرومند پیری ها اسیرم
من پیر ماهیگیر بی تاب و توانم
با دست لرزان ـ
با پای خسته ـ
امروز، آن صیاد نیرومند دیروز ـ
از پا نشسته
نیروی دیدنها ز چشمم رخت بسته
از هر نسیم و موج، میلغزم بسختی
بس « تار» ها از « تور» صید من گسسته
در دستهایم قوت « پارو زدن » نیست
از سوی دیگر ـ
بس « تخته »ها از « قایق » عمرم شکسته
با خویش میگویم که: افسوس ـ
صیاد نیرومند دیروز ـ
امروز « پیر » است
دریای من دریای پر موج و شریر است
با اینچنین « دریا » و این « فرتوتی » من ـ
دیگر شکار ماهیان آرزوها ـ
بسیار دیر است
بسیار دیر است .
(( بیست و یکم مرداد 1351 ))
*****
مادر! مرا ببخش .
فرزند خشمگین و خطا کار خویش را
مادر! حلال کن که سرا پا نامت است
با چشم اشکبار، ز پیشم چو میروی
سر تا بپای من
غرق ملامت است.
***
هر لحظه در برابر من اشک ریختی
از چشم پر ملال تو خواندم شکایتی
بیچاره من، که به همه ی اشکهای تو
هرگز نداشت راه گناهم نهایتی
***
تو گوهری که در کف طفلی فتاده ای
من، ساده لوح کودک گوهر ندیده ام
گاهی بسنگ جهل، گهر را شکسته ام
گاهی بدست خشم بخاکش کشیده ام
***
مادر! مرا ببخش.
صد بار از خطای پسر اشک ریختی
اما لبت به شکوه ی من آشنا نبود
بودم در این هراس که نفرین کنی ولی ــ
کار تو از برای پسر جز دعا نبود.
***
بعد از خدا ، خدای دل و جان من توئی
من،بنده ای که بار گنه می کشم به دوش
تو، آن فرشته ای که زمهرت سرشته اند
چشم از گناهکاری فرزند خود بپوش.
***
ای بس شبان تیره که در انتظار من ـــ
فانوس چشم خویش ــ به ره ، بر فروختی
بس شامهای تلخ که من سوختم زه تب ـــ
تو در کنار بستر من دست بر دعا ـــ
بر دیدگان مات پسر دیده دوختی
تا کاروان رنج مرا همرهی کنی ـــ
با چشم خواب سوز ـــ
چون شمع دیر پای ـــ
هر شب، گریستیئ ـــ
تا صبح ، سو ختی.
***
شبهای بس دراز نخفتی که با پسر ـــ
خوابد به ناز بر اثر لای لای تو.
رفتی به آستانه مرگ از برای من
ای تن به مرگ داده، بمیرم برای تو.
***
این قامت خمیده ی در هم شکسته ات ـــ
گویای داستان ملال گذشته هاست
رخسار رنگ رفته و چشمان خسته ات ـــ
ویرانه ای ز کاخ جمال گذشته هاست.
***
در چهره تو مهرو صفا موج می زند
ای شهره در وفا و صفا! می پرستمت
در هم شکسته چهره تو، معبد خداست
ای بارگاه قدس خدا! می پرستمت.
***
مادر!من از کشاکش این عمر رنج زای ـــ
بیمار خسته جان به پناه تو آمده ام
دور از تو هر چه هست، سیاهیست ، نور نیست
من در پناه روی چو ماه تو آمده ام
مادر ! مرا ببخش
فرزند خشمگین و خطا کار خویش را
مادر ،حلال کن که سرا پا ندامت است
با چشم اشکبار ز پیشم چو می روی ـــ
سر تا به پای من ـــ
غرق ملامت است.
*****
من کیم؟ گنج مهر و وفایم
من کیم؟ آسمان سخایم
من کیم؟ چهره یی آشنایم
مادرم، جلوه گاه خدایم
من کیم؟ عاشق روی فرزند
جان من پر کشد سوی فرزند
بر نخیزد دل از کوی فرزند
عاشقم، عاشقی مبتلایم
***
تو که ای؟ سرو آزاده ی من
نور چشم خدا داده من
چشم تو، جام من، باده ی من
تو امیدم، توانم، بقایم.
***
سالها دل بمهر تو بستم
پشت خود را ز غمها شکستم
نیمه شبها براهت نشستم
تا شود از تو روشن سرایم .
***
چون روی بامدادان ز پیشم
غمزده، خسته جان، دلپریشم
بی خبر از دل و جان خویشم
همدم غم، اسیر بلایم .
***
تا که شب سوی من باز گردی
بادل خسته همراز گردی
همدم جان ناساز گردی
بر فلک هست، دست دعایم .
***
من ز دنیا، تو را برگزیدم
رنج بی حد بپایت کشیدم
تا شود سبز، باغ امیدم ـ
جان ز تن رفت و نیرو ز پایم .
***
زندگی بی تو، شوری ندارد
بی تو جانم سروری ندارد
چشم من بی تو نوری ندارد
ای جمال تو نور و ضیایم .
***
یادم آید یکی نیمه شب بود
در تن و جان تو سوز تب بود
جان من زین مصیبت بلب بود
شاهدم گریه ها یهایم .
***
بی خبر بودی از زاری من
غافل از رنج بیداری من
فارغ از درد و غمخواری من
و آنهمه ندبه و ناله هایم .
***
بودی آن عهدها خاکبیزان
میخرامیدی افتان و خیزان
من بدنبال تو اشکریزان
تا که در پای تو سر بسایم
***
بود آن روزگاران، شبانم
نرگسی مست تر از شرابم
سیمگون سینه، چون ماهتابم
رفت از کف جمال و صفایم .
***
بلبل من! نوای تو خواهم
عمر را در هوای تو خواهم
زندگی را برای تو خواهم
تو بپائی اگر من نپایم .
*****
سر به محراب تو ساید شرمگین مردی گنه آلود
ای خدا بشنو نوای بنده ای آلوده دامان را
غمگسارا! سینه ام از غم گرانبارست
مهربانا! خلوتم از گریه لبریزست
ای خدا! تنها تو می بینی بجانم اشک پنهان را
پاک یزدانا!
با همه آلوده دامانی-
روح من پاکست و ذوق بندگی دارم
گرزیانمندم بعمری ازگنهکاری
در کفم سرمایه شرمندگی دارم
***
ای چراغ شام تار بینوایان!
در کویر تیرگیها رهنوردی پیر و رنجورم
دیده ام هر جا که میچرخد نشان از کورسوئی نیست
سینه مالان میخزم بر خار و خارا سنگ این وادی-
میزنم فریاد،اما ضجه ام را بازگوئی نیست.
***
ایزدا!پاک آفرینا!بی همانندا!
جان پاکم سوی تو پر میکشد چون مرغ دست آموز
آنکه می پیچد بپای جان من ابلیس نادانیست
راز پوشا! من سیه روئی پشیمانم
هر سر موی سیاهم آیه شام سیه روئیست
رشته موی سپیدم پرتو صبح پشیمانیست
***
زندگی بخشا!
هر زمان از مرگ یاد آرم ـ
بند بند استخوانم می کشد فریاد از وحشت
ز آنکه جز آلودگی ره توشهای در عمق جانم نیست
وای اگر با این تهیدستی بدرگاه تو روی آرم
گر تهیدست و گنهکارم،پشیمانم
جز زبان اشک خجلت ،ترجمانم نیست.
***
روز و شب دست دعا بر آسمان دارم-
تا بباری بر کویر جان من بارای رحمت را
من تو رامیخواهم ازتو ای همه خوبی!
عشق خود رادردلم بیدار کن نه شوق جنت را
***
ای خدای کهکشانها!
تا ببینم در سکوتی سرد و سنگین آسمانت را-
نیمه شبها دیده میدوزم به اخترهای نورانی
تادیار کهکشانها میپرم با بال اندیشه-
لیک من میمانم و اندیشه و اقلیم حیرانی
***
در درون جان من باغی ز توحید است،اما حیف-
گلبنانش از غبار معصیت ها سخت پژمرده است
وز سموم بس گنه، این باغ، افسرده است
تا بشوید گرد را از چهره این باغ-
بر سرم گسترده کن ای مهربان! ابر هدایت را
تا یخشکد بوستان جان من در آتش غفلت-
برمگیر از پهندشت خاطرم چتر عنایت را
***
کردگارا!
گفتگوی با تو عطر آگین کند موج نفسها را
آنچه خرم میکند گلزار دل را،گفتگو با تست
نیمه شبها دوست میدارم بدرگاهت نیایش را
ندبه من میدواند بررخم باران اشک شرم-
تا بدین باران شکوفاتر کند باغ ستایش را
***
ای سخن را زندگی از تو!
من بجام شعر خود ریزم شراب واژه ها را،گرم-
تا ببخشم مستی پاکی بجان بندگان تو
بی نیازا! شرمگین مردی تهی دستم
آنچه دارم در خور تقدیم،شعر واشک خود بر آستان تو؟
***
سر به محراب تو ساید شرمگین مردی گنه آلود
ای خدا! بشنو نوای بندهای آلوده دامان را
غمگسارا! سینه ام از غم گرانبارست
مهربانا! خلوتم ازگریه لبریزست
ای خدا! تنها تو می بینی بجانم اشک پنهان را
*****
مردم نمیدانند پشت چهره من ـ
یکمرد خشماگین درد آلوده خفته است
مردم ز لبخندم نمیخوانند حرفی
تا آنکه دانند ـ
بس گریه ها در خنده تلخم نهفته است
وز دولت باران اشکم ـ
گلهای غم در جان غمگینم شکفته است
***
من هیچگه بر درد « خود » زاری نکردم
اندوه من، اندوه پست « آب و نان »نیست
این اشکها بی امان از تو پنهان ـ
جز گریه بر سوک دل بیچارگان نیست
***
شبها ز بام خانه ویرانه خود ـ
هر سو ببامی میدود موج نگاهم
در گوش جانم میچکد بانگی که گوید:
« من دردمندم »
« من بی پناهم »
***
از سوی دیگر بانگ میآید که: ای مرد !
« من تیره بختم »
« من موج اشکم »
« من ابر آهم »
بانگ یتیمم میخلد ناگاه در گوش:
« کای بر فراز بام خود استاده آرام !»
« من در حصار بینوائیها اسیرم » ـ
« در قعر چاهم »
***
بی خان و مانی ناله ای دارد که: « ای مرد !
من تیره روزم ـ
بر کوچه های « روشنی » بسته است راهم »
***
ناگه دلم میلرزد از این موج اندوه
اشکم فرو میریزد از این سوک بسیار
در سینه می پیچد فغان « عمر کاهم »
***
با موج اشک و هاله یی از شرم گویم:
کای شب نشینان تهی دست !
وی بی پناه خفته در چنگال اندوه !
آه، ای یتیم مانده در چاه طبیعت !
من خود تهی دستم، توان یاری ام نیست
در پیشگاه زرد رویان، رو سیاهم
شرمنده ام از دستگیری
اما در این شرمندگی ها بیگناهم
دستی ندارم تا که دستی را بگیرم
این را تو میدانی و میداند خدا هم
(( اول مرداد 1351 ))
*****