قلم و دفتر

عاشق باش تا زمانی که عشق تو را پس نزند...

قلم و دفتر

عاشق باش تا زمانی که عشق تو را پس نزند...

دلی از سنگ می خواهد

خروش و خشم توفان است و، دریا،

به هم می کوبد امواج رها را .

دلی از سنگ می خواهد، نشستن،

تماشای هلاک موج ها را!

***

دل آویزترین

از دل افروز ترین روز جهان،

خاطره ای با من هست.

به شما ارزانی :

 

سحری بود و هنوز،

گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .

گل یاس،

عشق در جان هوا ریخته بود .

من به دیدار سحر می رفتم

نفسم با نفس یاس درآمیخته بود .

***

می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : (( های !

 بسرای ای دل شیدا، بسرای .

این دل افروزترین روز جهان را بنگر !

تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای !

 

آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،

روح درجسم جهان ریخته اند،

شور و شوق تو برانگیخته اند،

تو هم ای مرغک تنها، بسرای !

 

همه درهای رهائی بسته ست،

تا گشائی به نسیم سخنی، پنجرهای را، بسرای !

بسرای ... ))

 

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم !

***

در افق، پشت سرا پرده نور

باغ های گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها می شد باز .

 

غنچه ها می رسد باز،

باغ های گل سرخ،

باغ های گل سرخ،

یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست !
چون گل افشانی لبخند تو،

در لحظه شیرین شکفتن !

خورشید !

چه فروغی به جهان می بخشید !

چه شکوهی ... !

همه عالم به تماشا برخاست !

 

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم !

***

دو کبوتر در اوج،

بال در بال گذر می کردند .

 

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند .

مرغ دریائی، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور ...

 

چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه ای می پرورد،

- هدیه ای می آورد -

برگ هایش کم کم باز شدند !

برگ ها باز شدند :

ـ « ... یافتم ! یافتم ! آن نکته که می خواستمش !

با شکوفائی خورشید و ،

گل افشانی لبخند تو،

آراستمش !

تار و پودش را از خوبی و مهر،

خوشتر از تافته یاس و سحربافته ام :

(( دوستت دارم )) را

من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام !

***

 این گل سرخ من است !

دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق،

که بری خانه دشمن !

که فشانی بر دوست !

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست !

 

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشید،

روح خواهد بخشید . »

 

تو هم، ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو !

این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،

نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو !

« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسیار بگو !

***

در بلندی های پرواز

زمان در خواب و دریا قصه پرداز،

خیالم در بلندی های پرواز،

ز تلخی های پایان، می رسیدم

به شیرین شگفتی های آغاز !

***

خواب - بیدار

گر چه با یادش، همه شب، تا سحر گاهان نیلی فام،

بیدارم؛

گاهگاهی نیز،

وقتی چشم بر هم می گذارم،

خواب های روشنی دارم،

عین هشیاری !

آنچنان روشن که من در خواب،

دم به دم با خویش می گویم که :

بیداری ست ، بیداری ست، بیداری !

***

اینک، اما در سحر گاهی، چنین از روشنی سرشار،

پیش چشم این همه بیدار،

آیا خواب می بینم ؟

این منم، همراه او ؟

بازو به بازو،

مست مست از عشق، از امید ؟

روی راهی تار و پودش نور،

از این سوی دریا، رفته تا دروازه خورشید ؟

***

ای زمان، ای آسمان، ای کوه، ای دریا !

خواب یا بیدار،

جاودانی باد این رؤیای رنگینم !

***

چشم به راه

لب دریا، سحر گاهان و باران،

هوا، رنگ غم چشم انتظاران،

نمی پیچد صدای گرم خورشید،

نمی تابد چراغ چشم یاران !

***

چراغی در افق

به پیش روی من، تا چشم یاری می کند، دریاست !

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست !

درین ساحل که من افتاده ام خاموش،

غمم دریا، دلم تنهاست .

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق ها ست !

*****

خروش موج، با من می کند نجوا،

که : - « هرل کس دل به دریا زد رهائی یافت !

که هر کس دل به دریا زد رهائی یافت ... »

*****

مرا آن دل که بر دریا زنم، نیست !

ز پا این بند خونین بر کنم نیست ،

امید آنکه جان خسته ام را ،

به آن نادیده ساحل افکنم نیست !

***

جزر و مد

ماه، دریا را به خود می خواند و،

آب،

با کمندی، در فضاها ناپدید؛

دم به دم خود را به بالا می کشید .

جا به جا در راه این دلدادگان

اختران آویخته فانوس ها .

***

گفتم این دریا و این یک ذره راه !

می رساند عاقبت خود را به ماه !

من، چه می گویم، جدا از ماه خویش

بین ما،

افسوس،

اقیانوسها ...

***

تاریک

چه جای ماه ،

که حتی شعاع فانوسی

درین سیاهی جاوید کورسو نزند

به جز قدمهای عابران ملول

صدای پای کسی

سکوت مرتعش شهر را نمی شکند

***

به هیچ کوی و گذر

صدای خنده مستانه ای نمی پیچد

***

کجا رها کنم  این بار غم که بر دوش است ؟

چرا میکده آفتاب خاموش است !

*****

پیکار

لب دریا، جدال تور و ماهی،

ز وحشت می رود چشمم سیاهی،

تپیدن های جان ها بود بر خاک،

کنار هم، گناه و بیگناهی !

***

پند

هان ای پدر پیر که امروز

می نالی از این درد روانسوز

علم پدر آموخته بودی

واندم که خبر دار شدی سوخته بودی

***

افسرده تن و جان تو در خدمت دولت

قاموس شرف بودی و ناموس فضیلت

وین هر دو ، شد از بهر تو اسباب مذلت

چل سال غم رنج ببین با تو چها کرد

دولت ، رمق و روح تو را از تو جدا کرد

چل سال تو را برده ی انگشت نما کرد

وآنگاه چنین خسته و آزرده رها کرد

***

از مادر بیچاره من یاد کن امروز :‌

هی جامه قبا کرد

خون خورد و گرو داد و غذا کرد و دوا کرد

جان بر سر این کار فدا کرد

***

هان ! ای پدر پیر ،

کو آن تن و آن روح سلامت ؟

کو آن قد و قامت ؟

فریاد کشد روح تو ، فریاد ندامت !

***

علم پدر آموخته بودی

واندم که خبر دار شدی سوخته بودی

از چشم تو آن نور کجا رفت ؟‌

آن خاطر پر شور کجا رفت ؟

میراث پدر هم سر این کارهبا  رفت

وان شعله که بر جان شما رفت

دودش همه بر دیده ما رفت

***

چل سال اگر خدمت بقال نمودی

امروز به این رنج گرفتار نبودی

***

هان ای پدر پیر !

چل سال در این مهلکه راندی

عمری به تما شا و تحمل گذراندی

دیدی همه ناپاکی و خود پاک بماندی

آوخ که مرا نیز بدین ورطه کشاندی

***

علم پدر آموخته ام من !

چون او همه در دام بلا سوخته ام من

چون او همه اندوه و غم آموخته ام من

***

ای کودک من ! مال بیندوز !

وان علم که گفتند میاموز !

*****