به سنگ ساحل مغرب شکست زورق مهر،
پرندگان هراسان، به پرس و جورفتند .
هزار نیزه زرین به قلب آب شکست .
فضای دریا یکسره به خون و شعله نشست .
به ماهیان خبر غرق آفتاب رسید .
نفس زنان به تماشای حال او رفتند !
ز ره درآمد باد،
به هم بر آمد موج،
درون دریا آشفت ناگهان، گفتی
هزاران اسب سپید از هزار سوی افق،
رها شدند و چو باد از هزار سو رفتند !
***
نه تخته پاره زرین، که جان شیرین بود؛
در آن هیاهوی هول آفرین رها بر آب !
هزار روح پریشان به هر تلاطم موج،
بر آمدند و به گرداب فرو رفتند !
***
لهیب سرخ به جنگل گرفت و جاری شد .
نواگران چمن از نوا فرو ماندند .
شب آفرینان بر شهر سایه افکندند .
سحر پرستان، فریاد در گلو، رفتند !
*****
آوایش از دور،
بانگ خوش آمد بود - شاید -
پوینده در پهنای آن دشت زمرد،
بالنده تا بالای آن باغ زبرجد،
مثل همیشه، گرم، پر شور ...
***
نزدیک تر، نزدیک تر،
از لابه لای شاخه ها، از پشت نیزار،
گهگاه می شد آفتابی !
نیلوفرستانی، سمن زاری، که چون عشق،
تا چشم می پیمود، آبی !
***
نزدیک تر، نزدیک تر، او بود، او بود .
آن همدل همصحبت آئینه رو بود .
آن همزبان روشن پاکیزه خو بود .
آن عاشق از خود برون،
آن عارف در خود فرو بود .
آن سینه، آن جان، آن تپش، آن جوشش، آن نور ...
***
دریا، همان دنیای راز بیکرانه،
دریا، همان آغوش باز مادرانه،
دریا، شگفتا، هر دو، هم گهواره ... هم گور ... !
***
نزدیک تر، نزدیک تر، او هم مرا دید .
آوای او بانگ خوش آمد بود،
بی هیچ تردید .
آن سان که بیند آشنائی آشنا را،
چیزی در ین عالم به هم پیوند می داد
جان های بی آرام ما را .
***
خاموش و غمگین، هر دو ساعت ها نشستیم !
خاموش و غمگین هر دو بر هم دیده بستیم .
ناگاه، ناگاه،
آن بغض پنهان را، که گفتی،
می کشت مان چون جور و بیداد زمانه؛
با های های بی امان در هم شکستیم ؟ ...
از دل، به هم افتاده، مالامال اندوه،
بر شانه های خسته، بار درد، چون کوه،
می گفتیم و می گفتیم و می گفت و می گفت،
تا آفتاب زرد، در اعماق جنگل فرو خفت !
***
دریا و من، شب تا سحر بیدار ماندیم .
شعری سرودیم .
اشکی فشاندیم .
شب تا سحر، آشفته حالی بود با آشفته گوئی،
انده یاران بود و این آشفته پوئی،
بر این پریشان روزگاری، چاره جوئی .
***
دریا به من بخشید آن شب،
بس گنج از گنجینه خویش .
از آن گهرهای دلاویزی که می ساخت ؛
در کارگاه سینه خویش :
جوشش، تپش، کوشش، تکاپو، بی قراری !
ساکن نماندن همچو مرداب،
چون صخره - اما - پیش توفان استواری !
هم بر خروشیدن به هنگام،
هم بردباری !
***
در جاده صبح
با دامن پر، باز می گشتم - سبکبال -
سرشار از امیدواری !
می رفتم و دیدمش باز،
در صبحگاه آفتابی :
نیلوفرستانی، سمن زاری، که چون عشق،
تا چشم می پیمود، آبی !
از لابه لای شاخه ها از پشت نیزار
از دور، از دور ...
او همچنان تا جاودان سر مست، مغرور !
*****
کنار دریا، با آب همزبان بودم .
میان توده رنگین گوش ماهی ها،
ز اشتیاق تماشا چو کودکان بودم !
به موج های رها شادباش می گفتم !
به ماسه ها، به صدف ها، حباب ها، کف ها،
به ماهیان و به مرغابیان، چنان مجذوب،
که راست گفتی، بیرون ازین جهان بودم .
نهیب زد دریا،
که : - « مرد !
این همه در پیچ تاب آب مگرد !
چنین درین خس و خاشاک هرزه پوی، مپوی !
مرا در آینه آسمان تماشا کن !
دری به روی خود از سوی آسمان واکن !
دهان باز زمین در پی تو می گردد !
از آنچه بر تو نوشته ست، دیده دریا کن !
زمین به خون تو تشنه ست ، آسمانی باش !
بگرد و خود را در آن کرانه پیدا کن ! »
*****
من فکر می کنم پس هستم . « دکارت »
من طغیان می کنم پس هستم . « کامو »
***
جام دریا از شراب بوسه خورشید لبریز است،
جنگل شب تا سحر تن شسته در باران،
خیال انگیز !
ما، به قدر جام چشمان خود، از افسون این خمخانه سر مستیم
در من این احساس :
مهر می ورزیم،
پس هستیم !
***
دو جام یک صدف بودند،
« دریا » و « سپهر »
آن روز
در آن خورشید،
- این دردانه مروارید -
می تابید !
من و تو، هر دو، در آن جام های لعل
شراب نور نوشیدیم
مرا بخت تماشای تو بخشیدند و،
بر جان و جهانم نور پاشیدند !
تو را هم، ارمغانی خوشتر از جان و جهان دادند :
دلت شد چون صدف روشن،
به مروارید مهر
آن روز !
*****
لب دریا رسیدم تشنه، بی تاب،
ز من بی تاب تر، جان و دل آب،
مرا گفت : از تلاطم ها میاسای !
که بد دردی است جان دادن به مرداب !
***
با یاد نیما، سراینده « ای آدم ها »
***
موج، می آمد، چون کوه و به ساحل می خورد !
از دل تیره امواج بلند آوا،
که غریقی را در خویش فرو می برد،
و غریوش را با مشت فرو می کشت،
نعره ای خسته و خونین ، بشریت را،
به کمک می طلبید :
- « آی آدمها ...
آی آدمها ... »
ما شنیدیم و به یاری نشتابیدیم !
به خیالی که قضا،
به گمانی که قدر، بر سر آن خسته ، گذاری بکند !
« دستی از غیب برون آید و کاری بکند »
هیچ یک حتی از جای نجنبیدیم !
آستین ها را بالا نزدیم
دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتیم،
تا از آن مهلکه - شاید - برهانیمش،
به کناری برسانیمش ! ...
موج، می آمد، چون کوه و به ساحل می ریخت .
با غریوی،
که به خواموشی می پیوست .
با غریقی که در آن ورطه، به کف ها، به هوا
چنگ می زد، می آویخت ...
ما نمی دانستیم
این که در چنبر گرداب، گرفتار شده است ،
این نگونبخت که اینگونه نگونسار شده است ،
این منم،
این تو،
آن همسایه،
آن انسان!
این مائیم !
ما،
همان جمع پراکنده،
همان تنها،
آن تنها هائیم !
همه خاموش نشستیم و تماشا کردیم .
آن صدا، اما خاموش نشد .
- « ... آی آدم ها ... »
« آی آدم ها ... »
آن صدا، هرگز خاموش نخواهد شد ،
آن صدا، در همه جا دائم، در پرواز است !
تا به دنیا دلی از هول ستم می لرزد،
خاطری آشفته ست،
دیده ای گریان است،
هر کجا دست نیاز بشری هست دراز؛
آن صدا در همه آفاق طنین انداز ست .
آه، اگر با دل وجان، گوش کنیم،
آه اگر وسوسه نان را، یک لحظه فراموش کنیم،
« آی آدم ها » را
در همه جا می شنویم .
در پی آن همه خون، که بر این خاک چکید،
ننگ مان باد این جان !
شرم مان باد این نان !
ما نشستیم و تماشا کردیم !
در شب تار جهان
در گذرکاهی، تا این حد ظلمانی و توفانی !
در دل این همه آشوب و پریشانی
این از پای فرو می افتد،
این که بردار نگونسار شده ست،
این که با مرگ درافتاده است،
این هزاران وهزاران که فرو افتادند؛
این منم،
این تو،
آن همسایه !
آن انسان،
این مائیم .
ما،
همان جمع پراکنده، همان تنها،
آن تنها هائیم !
اینهمه موج بلا در همه جا می بینیم،
« آی آدم ها » را می شنویم،
نیک می دانیم،
دشتی از غیب نخواهد آمد
هیچ یک حتی یکبار نمی گوئیم
با ستمکاری نادانی، اینگونه مدارا نکنیم
آستین ها را بالا بزنیم
دست در دست هم از پهنه آفاق برانیمش
مهربانی را،
دانائی را،
بر بلندای جهان،
بنشانیمش ... !
- « آی آدم ها ... !
موج می آید ... »
*****
شب، در آن جنگل ساکت سرد
برف و تاریکی و سوز و سرما
باد یخ بسته هنگامه می کرد
بسته برف و سیاهی ره ما
با رفیقی در آن تیره جنگل
راه گم کرده بودیم و، در دل
حسرت آتش سرخ منقل
آتشی بود جانسوز بر دل
راستی، بود این همدم من
پهلوانی بسان تهمتن
قهرمانی جسور و قوی تن
سینه پولاد و بازو چو آهن
منکر عشق و شوریدگی ها
بی خیال از غم زندگانی
دل در آن سینه چون سنگ خارا
غافل از کیمیای جوانی
من جوانی پریشان و عاشق
سخت شوریده، دلداده، شاعر
زندگی در هم و نا موافق
زنج و غم دیده، آشفته خاطر
او، همه قدرت و پهلوانی
من، همه عشق و شوریدگی ها
من شده پیر اندر جوانی
او از این بی خیالی توانا
باد یخ بسته هنگامه می کرد
ما خزیده پناه درختی
شب، در آن جنگل ساکت سرد
خورده بودیم سرمای سختی
آن قوی پنجه، از سوز سرما
عاقبت گشت بی حال و مدهوش
من در اندیشه ی آن دلارا
کرده سرما و دنیا فراموش
آتش عشق آن یار زیبا
شعله ور بود در سینه ی من
تا رهانید جانم ز سرما
جاودان باد گیجینه ی من!
*****
بر نگه سرد من به گرمی خورشید
می نگرد هر زمان دو چشم سیاهت
تشنه ی این چشمه ام، چه سود، خدا را
شبنم جان مرا نه تاب نگاهت
جز گل خشکیده ای و برق نگاهی
از تو در این گوشه یادگار ندارم
زان شب غمگین که از کنار تو رفتم
یک نفس از دست غم قرار ندارم
ای گل زیبا، بهای هستی من بود
گر گل خشکیده ای ز کوی تو بردم
گوشه ی تنها، چه اشک ها که فشاندم
وان گل خشکیده را به سینه فشردم
آن گل خشکیده، شرح حال دلم بود
از دل پر درد خویش با تو چه گویم؟
جز به تو، از سوز عشق با که بنالم
جز ز تو، درمان درد، از که بجویم؟
من، دگر آن نیستم، به خویش مخوانم
من گل خشکیده ام، به هیچ نیرزم
عشق فریبم دهد که مهر ببندم
مرگ نهیبم زند که عشق نورزم
پای امید دلم اگر چه شکسته است
دست تمنای جان همیشه دراز است
تا نفسی می کشم ز سینه ی پر درد
چشم خدا بین من به روی تو باز است
***
بشر، دوباره به جنگل پناه خواهد برد،
به کوه خواهد زد!
به غار خواهد رفت!
***
تو، کودکانت را بر سینه می فشاری گرم،
و همسرت را چون کولیان خانه به دوش،
میان آتش و خون می کشانی از دنبال،
و پیش پای تو از انفجارهای مهیب
دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد
و شهرهای همه در دود و شعله خواهد سوخت
و آشیان ها بر روی خاک خواهد ریخت
و آرزوها در زیر خاک خواهد مرد
***
خیال نیست، عزیزم!
صدای تیر بلند است و ناله ها پیگیر
و برق اسلحه خورشید را خجل کرده است
چگونه این همه بیداد را نمی بینی؟
چگونه این همه فریاد را نمی شنوی؟
صدای ضجه ی خونین کودک (عدنی) است،
و بانگ مرتعش مادر ویتنامی
که در عزای عزیزان خویش می گریند
و چند روز دگر نیز نوبت من و توست
که یا به ماتم فرزند خویش بنشینیم
و یا به کشتن فرزند خلق برخیزیم
و با به کوه
به جنگل
به غار، بگریزیم
***
پدر، چگونه به نزد طبیب خواهی رفت
که دیدگان تو تاریک و راه باریک است
تو یک قدم نتوانی به اختیار گذاشت
تو یک وجب نتوانی به اختیار گذشت
که سیل آهن در راه ها خروشان است
***
تو، ای نخفته شب و روز روی شانه ی اسب،
به روزگار جوانی، به کوه و دره و دشت
تو ای بریده ره از لای خار و خاراسنگ!
کنون کنار خیابان در انتظار بسوز
درون آتش بغضی که در گلو داری
کزین طرف نتوانی به آن طرف رفتن
حریم موی سپید تو را که دارد پاس؟
کسی که دست تو را یک قدم بگیرد نیست
و من - که می دونم اندر پی تو - خوشحالم
که دیدگان تو، در شهر بی ترحم ما
به روی مردم نامهربان نمی افتد
***
پدر! به خانه بیا با ملال خویش بساز
اگر که چشم تو بر روی زندگی بسته است
چه غم که گوش تو و پیچ رادیو باز است:
(هزار و ششصد و هفتاد و یک نفر) امروز
به زیر آتش خمپاره ها هلاک شدند
و چند دهکده دوست را، هواپیما
به جای خانه دشمن گلوله باران کرد...!
***
چه جای گریه، که کشتار بی دریغ حریف
برای خاطر صلح است و حفظ آزادی
و هر گلوله که بر سینمه ای شرار افشاند
غنیمتی است! که دنیا بهشت خواهد شد
***
پدر، غم تو مرا رنج می دهد، اما
غم بزرگ تری می کند هلاک مرا:
بیا به خاک بلا دیده ای بیندیشیم
که ناله می چکد از برق تازیانه در او
به خانه های خراب،
به کومه های خموش،
به دشت های به آتش کشیده ی متروک
که سوخت یک جا برگ و گل و جوانه در او
به خاک مزرعه هایی که جای گندم زرد
لهیب شعله ی سرخ
به چار سوی افق می کشد زبانه در او
به چشم های گرسنه
به دست های دراز
به نعش کودک دهقان، میان شالی زار
به زندگی، که فرو مرده جاودانه در او
***
بیا به حال بشرهای های گریه کنیم
که با برادر خود هم نمی تواند زیست
چنین خجسته وجودی، کجا تواند ماند؟
چنین گسسته عنانی کجا تواند رفت؟
صدای غرش تیری دهد جواب مرا:
- به کوه خواهد زد!
به غار خواهد رفت
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد.
*****