میان این سنگ و آفتاب، پژمردگی افسانه شد.
درخت، نقشی در ابدیت ریخت.
انگشتانم برنده ترین خار را می نوازد.
لبانم ره پرتوی شوکران لبخند می زند.
- این تو بودی که هر وزشی،
هدیه ای ناشناس به دامنت می ریخت؟
- و اینک هر هدیه ابدیتی است.
- این تو بودی که طرح عطش را بر سنگ نهفته ترین
چشمه کشیدی؟
- و اینک چشمه نزدیک، نقش عطش در خود می شکند.
- گفتی نهال از طوفان می هراسد.
- و اینک ببالید، نو رسته ترین نهالان !
که تهاجم بر باد رفت.
- سیاه ترین ماران می رقصند.
- و برهنه شوید، زیباترین پیکرها!
که گزیدن نوازش شد.
*****
عکسهایی از ایران یا عکسهای من یا عکسهی نادر یا
عکسهای نادرانه چه میدونم سلیقه خودته