سلام این اولین شعری که از خودممیزارم امبدوارم خوشتون بیاد.
گرد آن شب؛همه شبها رافراموش کنم
ترک شهر و در و دروازه آغوش نکم
شب زیاد است که شود؛ نور ده چار در آن
همه شب را به کنارو ؛ کوله را دوش کنم
ترک اهلُ ؛ سفر دوست خرآمن شوم
در طی راه غرقیه می را به جان نوش نکم
شاید از پاره ی آن شب ؛ برسد نور ونشان
تا چه باید به لسان ؛ طعمی هم نوش کنم
نکنم صبر و درنگ ؛ چون برد سنجق او
همه را کرده فشانُ خود فراموش کنم
همه را شب به سحر راه درازی را نیست
چه کنم؟ من که به فردا جشم اندوش کنم
کوله آمده به پشتم؛ بروم در پی دوست؟
تا که شاید ز فلک سنگ را به آغوش کنم
دب گردان فلک را چشم من سویی نیست
تا که شاید ز عجل !!! نور نثار نوش کنم
بی تو آن شب به سحر ؛ نرسید تا که هنوز!
تا به چند ؟ غم را به آغوش ُ و می از نوش نکم
اگر خوشتون آمد نظر یادتون نره
سلام
کف کردم ولی ...
هیچی .
راستی فقط همین یک شعر را گفتی
مر۳۰ از لطف شما.
نه زیادن ولی یا مشکل ۳۰یا۳۰ دارند یا باید اصلاح بشند ... انشاا... در اولین فرصت اکثرشونو می زارم.
خوبه آفرین
به به!!!
گرم یاد آواری یا نه.من از یادت نمی کاهم!