باغ باران خورده می نوشید نور
لرزشی در سبزه های تر دوید :
او به باغ آمد ، درونش تابناک ،
سایه اش در زیر و بم ها ناپدید
***
شاخه خم می شد به راهش مست بار .
او فراتر از جهان برگ و بر .
باغ ، سرشار از تراوش های سبز .
او ، درونش سبزتر ، سرشارتر.
***
در سر راهش درختی جان گرفت .
میوه اش همزاد همرنگ هراس .
پرتویی افتاد و در پنهان او :
دیده بود آن را به خوابی ناشناس .
***
در جنون چیدن از خود دور شد .
دست او لرزید ، ترسید از درخت .
شور چیدن ترس را از ریشه کند :
دست آمد : میوه را چید از درخت .
*****
سلام
رودکی رو میتونی بنویسی
آخه خیلی رمانتیکه
دستت درد نکنه تونستی بزار!
چشم حتما تا عید سعی مینکم بزارم موقتا این رو داشته باش:
بوى جوى مولیان آید همى بوى یار مهربان آید همى
ریگ آموى و درشتیهاى او زیر پایم پرنیان آید همى
آب جیحون از نشاط روى دوست خنگ ما را در میان آید همى
اى بخارا شاد باش و شادى زى میر زى تو میهمان آید همى
میر زى تو میهمان آید همى ماه سوى آسمان آید همى
میر، سرو است و بخارا بوستان سرو سوى بوستان آید همى
امیدوارم حال کرده باشی.