قلم و دفتر

عاشق باش تا زمانی که عشق تو را پس نزند...

قلم و دفتر

عاشق باش تا زمانی که عشق تو را پس نزند...

لحظه گمشده

مرداب اتاقم کدر شده بود

و من زمزمه خون را در رگهایم می شنیدم .

زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت .

این تاریکی، طرح وجودم را روشن می کرد .

***

در باز شد

و او با فانوسش به درون وزید .

زیبایی رها شده ای بود .

و من دیده براهش بودم:

رؤیای بی شکل زندگی ام بود .

عطری در چشمم زمزمه کرد .

رگ هایم از تپش افتاد .

همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد

در شعله فانوسش سوخت:

زمان در من نمی گذشت .

شور برهنه ای بودم .

***

او فانوسش را به فضا آویخت .

مرا در روشن ها می جست .

تاروپود اتاقم را پیمود

و به من راه نیافت

نسیمی شعله فانوس را نوشید

وزشی می گذشت

و من در طرحی جا می گرفتم .

در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم

پیدا، برای که ؟

اودیگر نبود .

آیا با روح تاریک اتاق آمیخت ؟

عطری در گرمی رگهایم جابجا می شد

حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد

و من چه بیهوده مکان را می کاوم

آنی گم شده بود .

*****

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد