قلم و دفتر

عاشق باش تا زمانی که عشق تو را پس نزند...

قلم و دفتر

عاشق باش تا زمانی که عشق تو را پس نزند...

سرود برای مرد روشن که به سایه رفت

قناعت وار

تکیده بود

باریک وبلند

چون پیامی دشوار

در لغتی

با چشمانی

از سئوال و

  عسل

و رخساری بر تافته

از حقیقت و

باد.

مردی با گردش ِ آب

مردی مختصر

که خلاصه خود بود.

 

خرخاکی ها در جنازه ات به سو‏‎‍ء ظن می نگرد.

***

پیش از آن که خشم صاعقه خاکسترش کند

تسمه از گرده گاو ِ توفان کشیده بود.

بر پرت افتاده ترین راه ها

پوزار کشیده بود

رهگذری نا منتظر

که هر بیشه و هر پل آوازش را می شناخت.

***

جاده ها با خاطره قدم های تو بیدار می مانند

که روز را پیشباز می رفتی،

هرچند

سپیده

تو را

از آن پیشتر دمید

که خروسان

بانگ سحر کنند.

***

مرغی در بال های یش شکفت

زنی در پستانهایش

باغی در درختش.

 

ما در عتاب تو می شکوفیم

در شتابت

مادر کتاب تو می شکوفیم

در دفاع از لبخند تو

که یقین است و باور است.

 

دریا به جرعه یی که تواز چاه خورده ای حسادت می کند.

*****

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد