قلم و دفتر

عاشق باش تا زمانی که عشق تو را پس نزند...

قلم و دفتر

عاشق باش تا زمانی که عشق تو را پس نزند...

غریق

خورشید، در آفاق مغرب بود و، جنگل را،

- تا دور دست کوه - در دریای آتش شعله ور می کرد .

اینجا  و آنجا، مرغکی تنها،

رها در باد،

بر آب نیلی دریا گذر می کرد !

***

دریا گرسنه، تشنه، اما سر به سر آرام

در انتظار طعمه ای، گستره پنهان دام

خود با هزاران چشم بر ساحل نظر می کرد !

***

در لحظه خاموشی خورشید،

دامش بر اندامی فرو پیچید !

پا در کمند مرگ ،

گاهی سر از غرقاب بر می کرد،

با ناله هائی، - در شکنج هول و وحشت گم -

شاید خدا را، یا « سبکباران ساحل » را

خبر می کرد .

***

شب می رسید از راه،

- غمگین، بی ستاره، بی صفا، بی ماه ! -

می دید دریا را که آوازی نشاط انگیز می خواند !

صیدی به دام افکنده !

خوش می رقصید و گیسو می افشاند !

تا با کدامین خون تازه، تشنگی را بنشاند !

***

در پهنه ساحل

چشمی بر امواج پریشان دوخته،

- لبریز از خونابه غم - کام دریا را

با قطره های بی امان اشک، تر می کرد !

جانی ز حیرت سوخته، شب را و شب های پیاپی را

سحر می کرد ... !

***

آه، ای فرو افتاده در دام تبانی های پنهانی !

ای مانده در ژرفای این دریای طوفان زای ظلمانی !

ای از نفس افتاده - چون من -

در تلاطم های شب های پریشانی !

ایکاش، در یک تن، از ین بس ناخلف فرزند،

فریاد خاموشت اثر می کرد !

*****

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد