قلم و دفتر

عاشق باش تا زمانی که عشق تو را پس نزند...

قلم و دفتر

عاشق باش تا زمانی که عشق تو را پس نزند...

عید

عید آمد و درخت غم من شکوفه کرد

نو شد جهان وباز غم کهنه جان گرفت

عید آمد و بهار به هر باغ سر کشید

امادل من از ستم عید غم نهاد-

رنگ خزان گرفت.

همراه هر نسیم بهاری که میوزد-

توفان رنج خسته دلان میرسد ز راه

باهر جوانه یی که زند خنده بر درخت-

غم میزند جوانه به دلهای بی پناه

***

آن روزها که چشم یتیمان خردسال-

در خون نشسته است-

هرگز بچشم مرد خردمند عید نیست

سالی که جای پای سعادت در آن نبود-

در دیدگاه مردم دانا سعید نیست.

***

آن عید چیست کز پی آن بیوه یی فقیر-

هستی بباد داده ومحنت خریده است؟

***

آخر چگونه عید کنم من؟ که عیدها-

دیدم بروی بیوه زنان رنگ بیم را

آن عید نیست روز غم و دهشت منست-

روزی که پیش چشم-

بینم برهنه پایی طفل یتیم را

***

من شادمان چگونه زیم در سرای عید؟-

کز هر سرا نوای غم آگین شنیده ام

دل را چگونه پر کنم از شادی بهار؟-

کز هر کرانه ام-

بس پیر بینوای تهیدست دیده ام.

***

هان،ای یتیم خرد!

ای کودک غریب!

لبخند عید بر من غمگین حرام باد-

گر با غم تو بر لب سردم نشسته است.

هان، ای کهنه جامگان!

عریان تنان شهر!

عیشم شکسته باد اگر باچنین غمی-

لبخند عید بر لب من نقش بسته است.

***

ای مرد بینوا که به هر عید خانه سوز-

شرمنده در برابر فرزند بینمت!

ای مرغک شکسته پر ای بینوا یتیم!

رویم سیاه باد!

دستم تهیمت،گوهد اشکم نثار تو

نوروز، چون زراه رسد همره بهار-

گریم به حال و روز تو و روزگار تو.

***

عید آمد و درخت غم من شکوفه کرد.

نوشد جهان و باز غم کهنه جان گرفت

عید آمد و بهار به هر باغ سر کشید-

اما دل من از ستم عید غم نهاد-

رنگ خزان گرفت.

*****

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد