قلم و دفتر

عاشق باش تا زمانی که عشق تو را پس نزند...

قلم و دفتر

عاشق باش تا زمانی که عشق تو را پس نزند...

طلای ناب

 

مانند تصویری که پیچد در دل دود ـ

یاد آیدم تصویر دوری از جوانی

در دور دست خاطرم چون سایه ابر ـ

نقشی است از ویرانه های زندگانی .

***

ز آنروزگان هیچ در یادم نمانده است ـ

جز آنکه روز رنج من آغاز میشد

هر بامدادان میگشودم دیده از خواب ـ

چشمم بروی ماتمی نو باز میشد

***

هر صبح، بر خورشید، میگفتم: سلامی

هر شام، بر مهتاب میخواندم: درودی

اما میان صبح و شام خود ندیدم ـ

نه در دل امیدی و نه بر لب سرودی

***

در هر سحر، با دیدن نقش سپیده ـ

گفتم بخود: در این سپیده ها فریب است

هر جا که دیدم چهره ای تابنده چون مهر ـ

گفتم: نقابی بر رخ دیوی مهیب است

***

دیدم چو برگ مرده ای را در ره باد ـ

آگه شدم از برگریز زندگانی

هر کجا که دیدم غنچه ای از شاخه افتاد ـ

آمد بیادم: عمر کوتاه جوانی

***

یکشب بخود گفتم که: ای بیگانه با خویش!

ای خفته در نای وجودت موج فریاد !

غیر از زیان، سودت چه بود از زندگانی ؟

آخر چه می خواهی از این « ویرانه آباد » ؟

***

چون خسته ای ماندی ز  راه و بر تو بگذشت ـ

بسیار پائیز و زمستان و بهاران

اما در این هنگامه ها سودی نبردی ـ

جز دیدن داغ عزیزان، مرگ یاران

***

هر نقش تو از زندگی غم بود و غم بود

دیدی براه عمر خود رنج از پس رنج

هرگز نبودت صبح و شام شادی اندوز

یکدم ندیدی لحظه های عافیت سنج

***

رود سیاهی در پی رودسپیدی است ـ

این شب که میپوید روزی شتابان

تکرار در تکرار، می بینی بهر سال ـ

اسفند و فروردین وتیر و مهر و آبان

***

هان ای مسافر در چه کاری، در چه راهی؟

آخر چه می خواهی از این منزل بریدن؟

نقش تو ای گمکرده ره، در این سفر چیست ـ

جز سنگ ره خوردن، بلا بر خود خریدن؟

***

تا برگشایم پرده ای از راز هستی

بسیار شبها در پس زانو نشستم

اندیشه ها چون ابر در هم میگذشتند

اما از  آن اندیشه ها طرفی نبستم

***

در ناتوانی ها ز پا افتادگی هاـ

یکشب توانم داد، دست دستگیری

دل را جوانی داد و جان را نور بخشید ـ

فرزانه پیری، عارف روشن ضمیری

***

گفتا که: ای گمکرده راه زندگانی !

دل بد مکن اینجا سرای رنج و درد است

هر کس که در دنیا ندارد رنگ اندوه

بیهوده جو، بیهوده گو، بیهوده گرد است

***

مارا به بزم دیگری خوانده است معشوق

آن بزم را باشد شرابی ماتم آلود

ما رهروان مقصد آزادگانیم

سر منزل پاکان، رهی دارد غم آلود

***

آنرا که میخواهد پاک از عیب ها کرد

در کوره های تلخکامی میگدازند

ما را به آتش های دنیا میسپارند

تا از وجود ما طلای ناب سازند .

 

(( آبان  ماه   1350 ))

*****

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد