X
تبلیغات
زولا
قلم و دفتر
 

خوش آمدید

فراتر
نویسنده : سرمد تاریخ : جمعه 8 خرداد‌ماه سال 1388
نظرات (5)

می تازی، همزاد عصیان!

به شکار ستاره ها رهسپاری،

دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار.

اینجا که من هستم

آسمان، خوشه کهکشان می آویزد،

کو چشمی آرزومند؟

***

با ترس و شیفتگی، در برکه فیروزه گون، گل های سپید می کنی

و هر آن، به مار سیاهی می نگری، گلچین بی تاب!

و اینجا - افسانه نمی گویم -

نیش مار، نوشابه گل ازمغان آورد.

***

بیداری ات را جادو می زند،

سیب باغ ترا پنجه دیوی می رباید.

و - قصه نمی پردازم -

در باغستان من، شاخه بارور خم می شود،

بی نیازی دست ها پاسخ می دهد.

در بیشه تو، آهو سر می کشد، به صدایی می رمد.

***

در جنگل من، از درندگی نام و نشان نیست.

در سایه - آفتاب دیارت، قصه « خیر و شر » می شنوی.

من شکفتن ها را می شنوم.

و جویبار از آن سوی زمان می گذرد.

***

تو در راهی.

من رسیده ام.

***

اندوهی در چشمانت نشست، رهرو نازک دل!

میان ما راه درازی نیست: لرزش یک برگ.

*****



 

.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.